پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #ماهرخ

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 107
کنارش نشستم و دستش را گرفتم و جواب دادم:
- اما تو تا ابد نمی تونستی در ده بمونی، کاری که کردی بهترین کار بود. باید به فکر زندگیت باشی
طلوع چیزی نگفت و فقط قطره ای از چشمش چکید که سریع آن را پاک کرد.
من ادامه دادم: «شنیدم پسر عموت هنوز هم خاطر خواهته»
طلوع بی اعتنا شانه ای بالا انداخت و گفت: « باشد»
دستم را زیر چانه اش دادم و به سمت خودم برش گرداندم: « ولی باید به فکر خودت باشی»
طلوع با عصبانیت دستم را پایین انداخت و گفت: « حتما تو از طرف آقام اومدی که من رو راضی کنی؟ هان؟ درسته؟»
سرم را پایین انداختم و گفتم : "
-فکر می کنی برای من یا خانواده ام خواستن چنین چیزی آسانه؟ بخدا که نه اما عمو اسد و خاله خورشید هم از بغ کردن های تو خسته شده اند نگرانت هستند باید بری دنبال بخت و اقبالت بری، دختر جهانگیر را هم....
حرفم تمام نشده بود که طلوع نگاه غیظی بر من انداخت و گفت: « من دخترم را به هیچکس نمی دهم ون تنها یادگاره جهانگیره که برام باقی مونده»
لبخندی کم جان زدم و اشکم را را پاک کردم و گفتم:
- خوشحالم که این حرف رو می شنوم اما آقا و ننه من هم حق دارند بچه ی جهانگیر را ببینند می دونی آقام چقدر ناراحته و سر به لاک خودش برده که می دونه بچه ی جهانگیر به دنیا اومده و اون هنوز ندیدتش؟
طلوع بعد از کمی سکوت گفت:
- خودم هم دوست دارم به ده برگردم اما ننه خورشید نمی گذاره و میگه زندگی کردن مسلمان و بهایی خوب نیست و اخر عاقبتش میشه یکی مثل من..
آن شب با طلوع خیلی حرف زدم و قرار شد حداقل چند وقت یکبار به ده بیایند و فرزند جهانگیر را پدرو مادرم ببینند. فردا هم به ده برگشتیم.
من هم تمام فکرم، پس گرفتن کاغذ زمین ها از طلایی بود چون غیر از زمین ها ما هیچ چیز دیگری نداشتیم. دو سه سال هم به این ترتیب گذشت. بچه ها کوچک بودند و نمی توانستند خیلی به من کمک کنند و بار کشاورزی بیشتر بر روی دوش خودم بود و سعی ام را می کردم که هر پاییز شیره و کشمش بیشتری تهیه کنم و بتوانم خرج زندگی مان را بگذرانم تا نصیر بتواند مزدی که در شهر می گیرد را پس انداز کند و زمین ها را پس بگیریم. روز ها را با سختی و کار و تلاش کنار بچه ها به شب می رساندم و نصیر گاهی برای سر زدن به ده می آمد..
نزدیک پاییز بود و من برای خرد کردن خرمن ها به دشت رفتم با گاو آهن تمام جو و گندم ها را خرد کردم و سهم همه ی کسانی که باید از خرمن به آن ها می دادم را با سنگ منی وزن می کردم. محمد و عباس کنارم نشسته بودند و کمکم می کردند. یک من کشیدم برای مرادعلی چوپان که چند بره ای که داشتیم را در بهار و تابستان به کوه می برد عباس در گونی ها را گرفته بود و با کاسه ای گندم ها را در آن می ریخت . یک من کنار گذاشتم برا بزاز رحمت ا.. که پارچه هایی که برای بچه ها لباس می دوختم را برایم می آورد، دو من گذاشتم برای بقال ده، همزه که در نبودن نصیر در خانه بچه ها را می فرستام به بقالی اش تا صابون یا چایی و قندی بخرند یک من را گذاشتم برا گگلان (دشت بان ) و یک من گذاشتم برای حمامی و یک من هم برای دلاک... چون در ده پول نقد خیلی کم بود، تمام سال نیاز هایمان بر طرف می کردیم و پاییز که می شد و اهل آبادی سهم بقال و ... با جو و گندم و بلغور می دادند.

نویسنده : زهرا لاچینانی

ادامه دارد...

🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان ماهرخ (کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۸/۱۲/۲۶
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی