پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #هیس

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 17
صدایی از اعماق گلویم بیرون آمد اما خودم هم نفهمیدم معنیش چیست. فقط باید به سه چشم نزدیک میشدم! اصل قضیه را فهمیده بودم و به بیشتر گوش کردن نیازی نبود. دستم رو به دستگیره جیپ کشیدم. اگر باز میکردم و خودم رو بیزون می انداختم میمردم؟ راحت میشدم؟
صدای ناهنجاری در فضای اتاقک جیپ پیچید. چشم هایم تا آخرین حد باز شد و محکم شکمم را گرفتم و خجالتزده به مایکل نگاه کردم. نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و پوزخند زد.
_چیزی نخوردی؟
تک سرفه ای کردم و صاف نشستم. خجالت زده بودم اما از موضعم پایین نیامدم.
_دیروز هیچکس برام چیزی نیاورد. درم که به لطف تو قفل بود.
سری تکان داد و چیزی نگفت. همین؟!؟
ظالم و بی رحم بودن که شاخ و دم نداشت. انتظار داشتم عذاب وجدان بگیرد؟
بغض کردم و لب و لوچه ام آویزان شد. وقتی گرسنه بودم نازک نارنجی تر از هر زمان دیگری میشدم!
_پس حقت بود میذاشتم امروزم گرسنگی بکشی، تا بفهمی حق نداری برای من بلبلی کنی.
راست میگفت! نمیدانم چطور جرئت میکردم با مایکل کل کل کنم.
باید با گرسنگی میساختم. آه کشیدم و به صندلی تکیه زدم. درخت هایی که بیشتر شبیه جادوگرهایی با انگشت های بلند بودند که کنار جاده ایستاده اند منتظر طعمه، ترساندم. چشم بستم تا نبینم. انگار گرسنگی متوهمم کرده بود.
_فکر میکنم توی کوله جلوی پات چندتا کلوچه داشته باشم.
از جا پریدم و ذوق زده کوله رو بالا کشیدم.
_میدونستم اونقدرام بدجنس نیستی.
و با لبخندی عریض نگاهش کردم. نگاهش پر از شیطنت شد.
_اتفاقا اونقدرام بدجنس هستم.
و با دیدن پوست جلدهای خالی به معنی حرفش پی بردم. بی اختیار گریه ام گرفت و با صدای بلند ضجه زدم.
_مگه بچه ای؟
همانطور که فین فین میکردم، مثل بچه ای که خوراکی اش را جلوی چشم هایش دزده اند و خورده اند و کاری از دستهای کوچک و بی قدرتش بر نمی آید اشک ریختم.
اما مایکل اهمیتی نداد و تا مقصد چیزی نگفتیم!
***
متعجب از دیدن پادگانی با دیوارهای سر به فلک کشیده و آهنین و کانتینرهای آشنا قلبم به تپش افتاد.
_اینا؟
_اگه کارت رو درست پیش ببری میتونیم اونارو آزاد کنیم.
میدانست که با این وعده میتواند قلبم را گرم و عزمم را جزم کند؟ به هر حال تاثیر داشت و سلول به سلول تنم خواستار پیروزی.
_واقعا؟
_ما به اونا نیازی نداریم.
_پس شما برای پیتر کار نمیکنید؟ خودم دیدم که یه زیرزمین داشتن و...
آستینم را کشید و به سمت یکی از اتاقک ها برد.
_تشکیلات ما از اونا مجزاست. ما پول میگیرم کار میکنیم.
ایستاد و در را برایم باز کرد.
_البته بجز بچه کشی!
و به داخل اشاره کرد، به چشمهایش زل زدم تا اثری از دروغ پیدا کنم اما نبود. خوشحال شدم و ته دلم گرم شد!
چشم گرفتم و به اتاقک قدم گذاشتم.
_اینجا زیر ذره بینیم حواست رو جمع کن.
دلم میخواست او هم بماند.
_توام اینجایی؟
قبل از اینکه دهان باز کند تا حرفی بزند. در باز شد و سه چشم داخل امد. دیدنش سخت بود! از این مرد متنفر بودم!
_چی شد؟
مایکل کوله اش را روی یکی از تخت ها گذاشت و صاف ایستاد.
_خوب پیش رفت!
نگاه گرفته سه چشم رنگ گرفت و لبهایش کش امد.
_کارت عالی بود.
به مایکل که بیشتر از سه چشم به رئیس ها میخورد خیره شدم. همین اطمینان در کلامش باعث اعتماد میشد. اینکه هر حرفی میزد را باور میکردیم!
_شب با پیتر جلسه داریم آماده باش.
مایکل سری تکان داد و همراه سه چشم بیرون رفتند. با شنیدن اسم پیتر تنم به رعشه افتاد.

نویسنده : رویا آزاد

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان هیس(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۱/۱۴
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی