پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #هیس

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 28
سری تکان دادم و لبم را گزیدم. فکر میکردم در مقابل درد مقاوم شده باشم اما...هیچوقت نمیشد به درد عادت کرد. چه درد جسمی باشد و چه روحی! دست دور گردنش انداختم و با احتیاط به بیرون سرک کشید عرق از میان موهایش روی پوستش میچکید و قلبم را به بازی گرفته بود. سرم را تند تکان دادم.
"وقت عاشقیه احمق؟"
وقتی مطمئن شد کسی نیست بیرون رفت. ترسیدم...اگر دست ادوارد به ما میرسید چه؟
چشمهایم را محکم بستم و زندگی ام را به این مرد سپردم. چاره دیگری نداشتم و...اعتماد مهمترین دلیلش بود!
سوار موتورش که بیرون از پایگاه بود شد و من را جلوی خودش نشاند. پوزخند زد.
_توی خونه خودم میخواست من رو بگیره کودن! اینجا رو خودم ساختم و میدونم سوراخ موشاش به کجا ختم میشه!
من اما از ضعف چشم هایم گرم شد و سر روی سینه ستبرش به خواب رفتم!
****

_نگران نباش حال هردوشون خوبه!
_پس چرا بیدار نمیشه؟
_شوک بهش وارد شده.
چشم هایم را باز کردم و با دیدن مردی که گوشی پزشکی از گردنش آویزان بود و مشغول صحبت با مایکل بود، خیالم از رویا نبودن این آزادی راحت شد.
_ترنج؟
به مایکل که با خوشحالی نگاهم میکرد لبخند زدم.
_خوبی؟
مردی که میدانستم پزشک ست جلوی صورتم خم شد.
_خوبی دختر جان؟
سر تکان دادم. درد نداشتم و آرام هم بودم! صورت خونی جولیا جلوی چشمهایی که هنوز کامل باز نشده بودند ظاهر شد.
_جولی...
لبخند زد و چشم هایش را با اطمینان باز و بسته کرد.
_حالش خوبه.
سر تکان دادم و اینبار با آرامش بیشتری چشم بستم!
***
_ترنجی!
پای گچ گرفته ام را توی چنگ گرفته بود و با ماژیک نقاشی های عجیب غریب میکشید.
_میدونستی مایکل فکر میکرده انگشتم قطع شده؟
با قیافه ای بامزه انگشت هایش را تکان داد و خندید.
_انقدر بوسشون کرد که نزدیک بود قطع شن.
بلند شد و با ذوق کنارم نشست.
_داداشم نجاتمون داد.
چند روز بود مایکل را ندیده بودم؟ درست از روزی که به هوش امدم دیگر ندیده بودمش.
قلبم فشرده شد. دلتنگ بودم!
_گفت بریم عمارت اون هیولا. یه بغض کردم سریع گاردش رو پایین آورد.
لبخند زدم...چه خوب که در خانه مایکل میماندیم. برای لحظه ای خودم را بعنوان سوگولی مایکل که بغض میکند و گاردش را پایین می اورد تصور کردم و...حس فوق العاده ای بود.
_نمیای بریم بیرون؟
دراز کشیدم و به پای گچ گرفته ام اشاره کردم. برای اولین بار از ناتوانی ام خوشحال بودم...اصلا دل و دماغ بیرون رفتن را نداشتم و اگر سالم بودم به زورم شده همراه خودش میکردم.
_نه!
لب و لوچه اش آویزان شد و دستم را رها کرد.
حوصله نداشتم. از دست مایکل ناراحت بودم! چرایش را هم میدانستم...از نبودش دلخور بودم. هرچند بچگانه بنظر میرسید.
_میرم با جک بازی میکنم.
جک دیگر که بود؟
_جک؟
خندید. شیرین و کودکانه! این دختر را دوست داشتم. نشست و با ذوق از جک گفت.
_بادیگارد داداشمه خیلی آقاس.
حس کردم زیادی برای این جناب بادیگارد ذوق زده است!
چند تقه به در خورد و من بی حال به تاج تخت تکیه زدم. جولیا بلند شد و قبل از اینکه در را باز کند چشمکی که معنایش را نفهمیدم زد و در را باز کرد.
_سلام داداش.
مایکل؟ قلبم ایستاد و حس کردم صورتم داغ شد. "به خودت بیا. این کارا چیه؟"
تک سرفه ای کردم و ملحفه را تی چنگم فشار دادم. اما نگاه مشتاقم به در بود شاید داخل بیاید.
جولیا با شیطنت دستش را گرفت.
_بیا ببین ترنج چیزی نمیخوره.

نویسنده : رویا آزاد

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان هیس(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۱/۱۷
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی