پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #هیس

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 50
داشت عاشقانه صدایم می‌کرد و من فقط پوست لبم را با دندان میکنم و نگاهم به همه جا میچرخید بغیر از صورتش. به چشم هایی که رو صورتم خیمه زده بود. دست دیگرش تا نزدیکی چانه ام رسید و چانه ام را گرفت و بالا کشیدش. دیگر چشم هایم نمیتوانست همه جا بپلکد. اجبارن روی چشم هایش فرود آزاد پیدا کرد و همان جا متلاشی شد و باقی ماند. نگاهمان خندید. کم کم نگاهش پایین رفت و روی لبهایم نشست و من از شرم بیشتر سرخ شده بودم که در با صدای بد همیشگیش باز شد و باعث شد سریع از هم فاصله بگیریم.
جولیا در چهار چوب در ظاهر شد. بی توجه به صحنه ای که دید ساکش را از دستش انداخت و به سمتم دوید. به آغوشم کشید و ابراز دل تنگی کرد. وقتی ازم جدا شد از شانه هایم گرفت و با تعجب نگاهم کرد.
_چرا سرخی؟ مریضی؟
پشت دستش رو گذاشت رو پیشونیم.
_تب داری؟
با شرم بیشتر از نگاه مرموز ارشا آب می شدم.
صدای ارشا مداخله کرد.
_تب عشقه...
حرف ارشا را تمسخر فرض کرد. به تلخی گفت.
_برو بابا توام. الان فقط شوخیه؟
نگران تر من را چک کرد.
_راستی راستی یه چیزیت هست؟ دختر داغی...
دستش را پس زدم.
_بابا خوبم توام. هیچیم نیست.
برای این که بحث را عوض کنم گفتم.
_تو کی رسیدی؟
_همین الان...
و دستم را گرفت و نشستیم روی تخت و شروع کرد به شرح حالش. که چطور تا اینجا امدند و چقدر اوضاع متشنجی را سر میکند. فقط ارشا روی مخم بود. ناخونش را می‌جوید و با حالت خاصی نگام می‌کرد و ریز ریز می‌خندید.
وقتی جولیا نطقش تمام شد و متوجه شد توجه حواس من و آرشا پرت است با تعجب به هر دویمان نگاهی کرد.
_اینجا خبریه؟
: به سختی توانستم جو حالم را عوض کنم. گرسنگی را بهانه کردم و بعد نیم ساعت هر سه مان پشت میز صبحانه بودیم. غذا از گلویم پایین نمی‌رفت و ارشا هم دقیقا رو برویم نشسته بود.
"ارشا با دل دیوانه ام این کارو نکن، من ظرفیتش رو ندارم. نکن بامن..." کاش میشد این هارو بهش بگم. توی خودم بودم و با چنگالم با صبحانه ام بازی میکردم . ارشا زیر چشمی نگاهم می‌کرد و من بیشتر توی خودم فرو می رفتم. جولیا با ولع به جون صبحانه افتاده بود. در آخر از پیشخدمت یه قهوه خواست. دست هایش را با ضربه زدن روی هم پاک کرد و صندلیش را عقب کشید. کاملا لم داد و به هر دویمان که لب به صبحانه مان نزده بودیم خیره شد.
_خب برنامه ی امشب چیه؟
ارشا سرش را از روی صبحانه دست نخورده اش برداشت. هنوز تکه نون در دستش بود. تکه نون را سمتم گرفت. میز بزرگ بود و مجبور شدم کمی بلند شوم تا دستم به لقمه برسه.
حالا لقمه نون دست من به بازی گرفته شد. همان طور که ارشا نقشه ی شب را توضیح می داد نگاهش به لقمه بود که کی قرار است خورده شود. میدانستم اگر نخورمش ارشا حتما حرفی می زند و شاید این رازمان را برملا کند پس سریع لقمه ی دستمالی شده را در دهانم گذاشتم
دیگر آرشا آرام گرفت. "حتما نگران کوچولوشه که به تغذیش هم میرسه" باز هم با تصور این عشق یک طرفه اخم کردم و محکم تر چنگال را روی تکه های نیمرو کشیدم.
_نظر تو چیه ترنج؟
حواسم جمع شد.
برای این که کم نیاورم گفتم.
_آره موافقم. نقشه های ارشا همیشه دقیقه...
و با پوزخند اشاره کردم به خودم...
اما ارشا نگاه عمیقی کرد. حس کردم تمسخر کلامم را نفهمید.

چند بار نقشه را مرور کرده بودیم. نباید ریسک میکردیم. باید همه چیز تمیز پیش می رفت. قرار شد نیمه های شب وارد اون کاخ خرابه شویم. ان طور که آنجلیا گفته بود انجا محافظان زیادی ندارد. برای این کسی به ان جا شک نکند. توی یکی از نقاط شلوغ شهر قدیمی بود. و ان طور که آنجلیا میگفت پدری به نام رانسل در ان کاخ زندگی میکنه. پدری که توی کلیسای اون منطقه خدمت میکند و تقریبا یکی از بومی های اون منطقه شده بود. ساعت از یک نیمه شب گذشته بود و ما جلوی درب آهنی برزگ کاخ ایستاده بودیم.
من روی صندلی عقب ماشین از ترس به خودم می لرزیدم و
چند بار نقشه مرور شده بود. فکرش را نمیکردم باز هم برگردم اینجا. باز هم عمارت نزدیک کلیسا. و پدر راتفن پیری که ظاهرا سال ها در این منطقه خدمت میکند. باورم نمیشد که توانسته اهالی شهر کوچکی را این طور گمراه کند.

نویسنده : رویا آزاد

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان هیس(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۱/۲۴
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی