پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #هیس

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 53
دستم که روی پهلویم بود کشیده شد سمت ارشا. به سختی فریاد زدم.
_ارشا... ارشا...
با صدای تیری که بلند شد چشم هایم سنگین شد. نفس کشیدن سخت تر و سخت تر شد و با تصور صورت پر خون ارشا قلبم تیر کشید و از حال رفتم
گیج و منگ بودم. توی دنیای دیگری بودم. با درد زیاد به هوش امدم. ارشا دست خونینم را گرفته بود. نمیفهمیدم که این رویاست، خیالست، جهنم است یا بهشت. فقط میدانستم در آمبولانس و ماشین به سختی در حال حرکتیم. اما کسی که دستم را گرفته بود و صورت خونینش را نشانم می داد آرشا بود؟ اشک هایش دستم را خیس و خون دست هایم صورتش را خونین کرده بود و من فکر میکردم مردم. مردم و ارشا هم کنارم است..
اما با سوزنی که در دستم فرو رفت تازه صداها را شنیدم. پرستار داشت تزریقات را انجام می‌داد و سعی میکرد جلوی خونریزی را بگیرد.و ارشا هم یک ریز گریه میکرد و برایم حرف می‌زد. صدا هایش داشت واضح و واضح تر می شد.
_دوستت دارم ترنج. زنده بمون ترنج. بمون برام ترنج. ای خدا... نکنه از دستش بدم...
من داشتم جون میگرفتم. نه بخاطر تزریقات که انجام می دادن، بلکه از حرف های ارشا...
نجوا کردم...
_ب... بیشتر بگو...
به سختی صدایم را شنید
و من در این رویای شیرین غرق شدم... همان طور که به سختی دستش رو تو دستم می‌فشردم. چشمهایم بسته شد.
رو به راه شده بودم اما شیرین ترین رویام شده بود تمام کابوسم. بهترین لحظه ی عمرم، تکرار نشدنی ترین شده بود. دیگر تکرار نمیشد. خبری از ارشا نبود. یعنی تمام حرفهایش دروغ بود؟ من را رها کرده بود و رفته بود؟ گفته بود دوستم دارد. ولی نداشت که من را در بی خبری گذاشت.
جولیا کنارم نشست.
_گفتن فردا باید برگردیم ایران.
فقط سر تکان دادم و بلند شدم.
_فکر میکنم آرشا به هم ریخته اس و نیاز داره کمی با خودش خلوت کنه.
باز هم چیزی نگفتم...میدانستم چرا!
پدرش هم قرار بود دستگیر شود و مطمئنا برای آرشا آسان نبود که پدرش را با دست های خودش دستگیر کند.
من و جولیا تحت محافظت شدید نیرو های ایرانی بودیم و کسی را جز جمالی نمیشناختم!
_چیزی نمیخورید؟
به بهبود نگاه کردم و فقط سر تکان دادم.
جولیا به حرف آمد.
_چند روزه درست حسابی چیزی نخورده. میترسم اتفاقی براش بیفته.
_چیزیم نمیشه!
_بچه چی؟
متعجب سرم را به سمتش چرخوندم. از کجا؟
بهبود فهمیدمی گفت و بیرون رفت.
_چیه؟ فکر کردی نفهمیدم؟
لبهای خشکم را به زحمت تکان دادم.
_از کجا؟
شانه بالا انداخت و کنارم نشست و پاهایش را بغل کرد.
_چرا نمیخواستی بدونم؟
خجالت میکشیدم!
_نمیدونم!
دستم را فشرد.
_فکر میکنی تو برام کمتر از مایکلی؟
قلبم منقیض شد.
_چی؟
در نگاهش اشک نشست و با اطمینان گفت.
_تو مثل خواهرمی...خوشبختیت آرزومه! قرار نیست تا ابد عاشق یه مرده موند.
به نگاهی که مهربانی در آنها موج میزد زل زدم و لبخندم کش آمد.
فکر نمیکردم این طرز فکرش باشه.
حالا از فکر عجولانه ام خجالت زده بودم!
_متاسفم عزیزم.
لبخند زد و در آغوشم گرفت.
_نگران نباش...اگه آرشا اومد چه بهتر...نیومد خودمون از این بچه محافظت میکنیم.
لبخند زدم و چیزی نگفتم. اما در دلم آشوبی به پا بود.
چطور میتونستم نگران نباشم؟ با دوتا بچه چیکار باید میکردم! باید هم مواظب جولیا باشم و هم این بچه!
سرم را روی شونه جولیا گذاشتم و چشم بستم.
_دیگه مغزم نمیکشه!
بغضم شکست و هق زدم.
ناف من را با رهایی بریده بودند! همیشه ترک میشدم!

نویسنده : رویا آزاد

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان هیس(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۱/۲۵
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی