پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #شفق_قطبی

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 65
"عشق ورزیدن به آدم هایی که دوستشان داری بهتری موهبت می تواند باشد."
صدای لرزش گوشی...
برقراری تماس...
- الو؟
صدای پدر که آرامش وصف نشدنی را به قلبم پاشید.
-خوبی بابا؟ چه خبرا؟
نفسی از سر آسودگی کشیدم.
-ممنون بابا جونم. باشما که صحبت می کنم همیشه حالم خوبه، شما چطورین؟ مامان چی؟ سینا کجاست؟
-دخترم ، خیلی بی محبت شدی!
فکر این که بابا هم از دست من دلگیر باشد، هوای احوالم را ابری کرد.
با صدای بغض آلود گفتم: برای چی بابا؟ مگه من چکار کردم؟
-ستاره ی من، تو کار بدی نکردی ولی ما حق داشتیم که جویای احوالت باشیم، قبل از رفتنت به ما گفتی که خودت زنگ می زنی و ما نباید زنگ بزنیم ولی خبری از تو نشد که نشد. چرا آخه مارو دل نگرون می کنی بابا؟ حالت خوب نیست اینو از صدات فهمیدم، من تو رو اون جا نفرستادم که بری و پشت سرتم نگاه نکنی، الان چرا دختر گل بابا بغض کرده؟! هان؟
و ابر بهاری شروع به باریدن کرد...
-دختر بابا، گریه نکن دردت به جونم، دختر گلمو چی شده؟ کی نفس بابارو اذیت کرده؟ ها بابا جان؟
هق هق گریه اجازه هر حرفی را از منه نا توان می گرفت.
با تمام تلاشی که کردم،فقط تونستم بگم« بابا خیلی دلتنگتم»
بابا سرفه ای کوتاه و عمیق کرد.
-دور سر دخترکوچولوم بگردم من، کفتر بابا ، امشب میای پیش خودم و یک دل سیر بغلت می کنم دختر بابا.
چند دقیقه زمان سپری شد و بعد مکالمه ی عاشقانه ی پدر و دختری به پایان رسید.
چشمانم از شدت گریه می سوخت. سمت دستشویی رفتم و آبی به سر و صورتم زدم. در آینه به خودم زل زدم، همه چیز دست به دیت هم داد تا من گریه کنم، البته با گریستن حالم خوب می شود.
مانده بودم بااین پای آتل بسته چگونه به تهران برگردم و با خانوادم روبه رو شوم! من به آن ها نگفته بودم و این از بدترین گناه ها بود که من مرتکب شدم و نمی دانستم مجازاتش چیست.
به سمت اتاق رفتم و لباس هایم را تا کردم و در چمدان چیدم، چندان آماده شده بود و روی تخت دراز کشیدم، چشمانم را بسته بودم که شماره ی غفاری روی موبایلم افتاد.
- بله؟ بفرمایید.
-سلام خوبی؟
- سلام خداقوت.
بعد از شنیدن صدایی مثل مرتب کردن برگه ها ، گفت: حاضر شو، تا یک ربع دیگه میام دنبالت بریم خرید.
باشه ای گفتم و حاضر شدم.
مانتو و کیف سرمه ای و شلوار و شال مشکی را پوشیدم و دم درب رفتم تا از راه برسد.
بعد از دو دقیقه انتظار بالاخره ماشین جلوی پایم ایستاد.
از ماشین پیاده شد و به سمتم آمد.
- چطوری؟ بذار کمکت کنم.
- ممنون، خودم می تونم.
از محبت ای بی جایش هیچ، خوشم نمی آمد.
با چهره ای گرفته سمت ماشین آمد و روشن کرد و رفتیم.
در طی مسیر من به بیرون زل زدم.
خودم می دانستم عین بت زهرمار شده ام ولی به روی مبارک نمی آوردم.
بالاخره بعد از کلی سبک و سنگین کردن، پرسید.
- به نظر خوب نمیاین! چیزی شده؟
فوری جوای دادم: نه!
حساب کار دستش آمد که پا روی دمم نگذارد و بی دردسر به رانندگی کردنش برسد!
سرم را روی بالشتک ماشین گذاشتم و چشم هایم را فرو بستم.
به سرعتگیری رسیدیم و ماشین تکان بدی خورد و باعث شد به جلو پرت شوم.
غفاری با عصبانیت سمتم برگشت و گفت: کمربندتو ببند!
اطاعت امر کردم.
اهنگ را پخش کرد.
آهنگ ثانیه احسان خواجه امیری‌:
«عاشقتم دست خودم نیست این حالو دوس دارم
عاشقم اونقدر که محاله دست از تو بردارم
آخه تو رو نمیفهمه کسی , هنوز به اندازه ی من
بهونه ی تازه ی من بمونو حرفاتو بزن
سکوتو بشکن
ثانیه ثانیه صدات حس آروم نفسات
مثل اولین باره نمیذاره که دیوونه نباشم
میرسم از تو به خودم شکل لبخند تو شدم
بیقراره این عشقو پریشونیو دیوونگیاشم
ثانیه ثانیه صدات حس آروم نفسات
مثل اولین باره نمیذاره که دیوونه نباشم
میرسم از تو به خودم شکل لبخند تو شدم
بیقراره این عشقو پریشونیو دیوونگیاشم
تو رو دارم تو روزایی که دنیا دلگیری
میایو حس دلتنگیو دوری میمیره
میایو ریتم موسیقی قلبت دنیامو میگیره
ثانیه ثانیه صدات حس آروم نفسات
مثل اولین باره نمیذاره که دیوونه نباشم
میرسم از تو به خودم شکل لبخند تو شدم
بیقراره این عشقو پریشونیو دیوونگیاشم»

نوشته : محدثه نوری

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان شفق قطبی(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۱/۲۵
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی