👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 29
به طرفش آمد و همان طور ایستاده گفت: چی شد؟ چرا افتادی؟
گلشیفته با لب های جمع شده و در حالی که از درد صورتش جمع شده بود گفت: حواسم نبود.
- خب مگه کوری؟ حواست رو جمع کن.
از لحن تند و طلبکارش حرصش گرفت: تقصیر توئه که تند تند راه میری. مثلا می خوای منو ببری ها.
اخم های اردلان درهم شد: چه پررویی تو بچه! یه چی هم طلبکار شدیم انگار! باید ناز تو یه الف بچه هم بکشم!
با دیدن صورت جمع شده از درد گلشیفته سعی کرد کمی لحنش را ملایم کند: خیلی خب پاشو. واسه چی نشستی؟
لحن ملایم و مهربانش هم با بقیه فرق داشت!
گل هایی که بعضی از آنها روی زمین پخش شده اند را جمع کرد که اردلان دستش را سمتش دراز کرد: اون گل ها رو بده من. تو راه رفتن عادیت موندی، اونا هم دستته که دیگه بدتر. باز دوباره می خوری زمین!
گلشیفته با این که از او حرصش گرفته اما چیزی نگفت و گل ها را دستش داد. گیر چه آدمی افتاده بود ها!
به آرامی از جا بلند شد و روی لباس هایش را که کمی خاک گرفته بود را با دست تکاند و پشت سر اردلان به راه افتاد.
این بار اردلان کمی آرام تر راه می رفت که گلشیفته از او جا نماند.
گلشیفته با نگاه به چهره ی سیاه سوخته ی او گفت: یه سوال؟
اردلان بدون آن که نگاهش کند سری به نشانه ی مثبت تکان داد و به گلشیفته جرأت داد که سوالش را بپرسد.
- تو کارت چیه؟
پوزخندی زد: شغل شریف دزدی!
گلشیفته متعجب نگاهش کرد. تاکنون یک دزد را از نزدیک ندیده بود!
- واقعا دزدی می کنی؟ آخه مامان بزرگم می گفت دزدی کار بدیه.
تلخ جوابش را داد: آدم وقتی مجبور باشه، هر کاری می کنه. ته زندگی منم همینه دیگه. بخوام و نخوام هم فرقی نمیکنه. نه راه پس دارم، نه راه پیش.
گلشیفته خیلی از حرف هایش سردر نمی آورد فقط می دانست بخاطر اجبار این کار را می کند و اصلا هم راضی به این کار نیست. حرف هایش هم زیادی تلخ بود و بزرگتر از سنش هم می فهمید.
- میگم یه چیز دیگه.
- هان؟
- تو چه جوری اومدی اینجا؟
اخم های اردلان درهم شد: به تو چه؟ این قدر سوال نپرس. من حوصله ی سر و کله زدن با فضولی عین تو رو ندارم.
دلخور و با حاضر جوابی گفت: چرا خب؟ من می خوام بدونم. بعدشم کی گفته من فضولم؟!
پوف کلافه ای کشید: عجب گیری افتادم از دست تو! به تو ربطی نداره. منم به هیچ کی جواب پس نمیدم. مخصوصا به تو.
فقط اینو بدون من نه عین تو بابای پولدار داشتم و نه خونه زندگی خوب. از رو شکم سیری و تفریح هم نیومدم اینجا عین تو که یه دختر لوسی که تا بهت بگن بالا چشمت ابروئه، بهت برخورده و از خونه فرار کردی.
از قضاوت های او با ناراحتی نگاهش کرد و با بغض گفت: چرا این جوری میگی؟ اصلا هم این طور نبوده. من می دونم الان بابام و اون زن بابام خیلی هم از رفتنم خوشحالند.
با اشک ادامه داد: هیچ کی منو دوست نداره. منم خوشم نمیاد تو اون خونه بمونم. به خاطر همینم فرار کردم.
اردلان حتی توجهی به اشک هایش هم نکرد.
گوشه ای ایستاد و بداخلاق گفت: همین جا وایمیسی و کارایی که زینت بهت گفته رو انجام میدی. منم باید برم.
با ترس نگاهش کرد. یعنی باید در خیابان تنها می ماند؟ در این سرما؟ به مردم التماس می کرد تا از او گل بخرند؟
ملتمس گفت: تو می خوای بری؟
- نه پس می مونم ناز تو رو می کشم. ببینم امری داری یا نه.
گلشیفته با ناراحتی نگاهش کرد. کاش می ماند!
- بمون تو رو خدا. من نمی دونم باید چیکار کنم. می ترسم.
ترس او را که دید سعی کرد کمی ملایم تر رفتار کند: کار دارم وگرنه می موندم.
نویسنده: فاطمه احمدی
ادامه دارد....
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۲/۱۹