پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 115
صبح شده بود . در عالم خواب و بیداری صدای کشیده شدن پردة جلو پنجره اتاق را شنیدم . نور خورشید با کنار رفتن پرده به درون اتاق پاشید . شاید فقط لای پلکهایم باز بود و با برخورد نور به آنها بسته شد . خودم را زیر لحاف مچاله کردم . آه ! انگار لحاف و تشکم بیش از پیش نرم شده بود و بوی مطبوع و ملایم لحاف شامه ام را نوازش می داد . صدای مادرم در گوشم پیچید : باران ؟ باران ! . . . هی کوچولو بیدار شو . . . باران ! . . . صدای مادرم گرفته و مردانه بنظر می رسید . شاید سرما خورده بود . لحاف را با یک حرکت از روی تنم برداشت و عقب رفت . فقط سایه اش را می دیدم . می ترسیدم چشمانم را باز کنم مبادا خواب شیرینم از چشمانم بگریزد : باران ؟. . . هنوز خوابت می آد ؟ . . . خدای من ! این صدای مادرم نبود . مغزم هنگ کرد ، پس کی بود ؟ تازه دریافتم که برای شناختن صدا می توانم چشمانم را باز کنم . چشمانم را نه کاملاً بلکه ذره ای باز کردم . ابتدا در نور شدید اتاق او را درست ندیدم . . . اوه ! حالا شناختمش . او کیان بود که دست به سینه در یک قدمی ام ایستاده بود و به من چشم دوخته بود . چشمانم بی اختیار از تعجب گرد شد .یک یا چند لحظه مات و مبهوت به او خیره ماندم و بعد از ترس و بهت نیم خیز شده و پریدم زیر لحاف. فقط پایم بیرون مانده بود که با خجالت آن را هم داخل کشیدم . در تاریکی زیر لحاف عرق شرم روی پیشانی ام نشسته بود . "خدایا ! باز من اینجا چه غلطی می کنم ؟ چرا من مدام از این اتاق سردر می آرم . اونم با این سرو وضع و تاپ دو بنده :" بیا بیرون . . . لبم را از شرم گزیدم و چشمانم را بستم . صدا به زحمت در حنجره ام پیچید : من اینجا چیکار می کنم ؟ خندید : دیشب خوابت برد . فکر کردم بهتره با اون حال نری خونه ، به خاله تلفن زدم . . . حالا بیا بیرون . چند لحظه مکث کردم . به خودم فحش می دادم . از او خجالت می کشیدم : لباسم کجاست ؟ صدای پایش را شنیدم که کمی از تخت دور شد . سرو صدای باز شدن در کمد و بار دیگر صدای پای او که به تخت نزدیک شد : گذاشتمشون کنارت . . . پایین منتظرتم . زود بیا . وقتی خیالم راحت شد که از اتاق خارج شد و در را بست ، از زیر لحاف بیرون آمدم . . . خوردن صبحانه ای به آن لذیذی در کنار او تنها بدی اش نگاههای خونسرد و مطمئن او بود که آدم را دستپاچه می کرد : فکر می کنی برای کار آماده ای ؟ لقمه ته گلویم گیر کرد و چشمانم باز شد : کار ؟! فکر می کردم نیمه اول سال کار رو تعطیل می کنید .
لبخندی زد : تعطیل نمی کنم . شرکتی که چند تا کارمند داره نمی تونه فقط یه نیمه از سال کار کنه . منتها خودم نمی رسم بالاسر کار باشم . . . شانه ای بالا انداختم : خب . . . حالا کجا باید بریم ؟
- روسیه . . .
چشمانم از تعجب گرد شد : روسیه ؟!!!
- دوشنبه ساعت شش بعدازظهر می آم دنبالت . فقط لوازم ضروری و شخصیت رو بردار .
با حیرت نگاهش کردم : منکه هنوز نگفتم می آم ! نگاه گستاخ و در عین حال مهربانش را به من دوخته بود : تو کارمند منی . فراموش نکن که چه قراردادی امضاء کردی . در صورت هرگونه نافرمانی می تونم ازت شکایت کنم و اونوقت باید خسارتم رو که برابر با حقوق یک سالته پرداخت کنی. مات و متعجب در حالیکه به یاد برگه ای که به عنوان قرارداد روز اول امضاء کرده بودم افتادم ، دریافتم که راه چاره ای ندارم . . .
تنها دو روز فرصت داشتم . وقتی با یاسمین تماس گرفتم او خبری در مورد کار روسیه نداشت ،اما می دانست که کیان قرار است به آنجا سفر کند . به هر صورت خودم را برای سفر دوشنبه بعدازظهر آماده کرده بودم . روز دوشنبه وقتی به دنبالم آمد مادر بزرگ هر دویمان را از زیر قرآن رد کرد و تا می توانست سفارشم را به او کرد . . . هوا هنوز روشن بود که از خانه بیرون زدیم . سر کوچه همان ماشین ضد گلوله با کلاسی که قبلاً سوارش شده بودم انتظار ما را می کشید . راننده با احترام در را برایمان باز کرد و ما سوار شدیم . . . ماشین به سمت فرودگاه می رفت و من کاملاً استرس داشتم . این اولین باری بود که از کشور خارج می شدم . تمام مدارکم را او از قبل آماده کرده بود .

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۰۲
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی