پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 126
کیان با اکراه به باران چشم دوخت. تحمل نفرت و انزجار نگاهش برای دخترک عذاب آور بود . اشک باران بی اختیار روی گونه اش لغزید و آرام گفت : اون فقط . . . کیان با نفرت عکسها را به سینة او پرت کرد : لعنت به تو . . . این برای باران که او را بی اندازه دوست می داشت آخر دنیا بود . نفرت کیان چیزی بود که تحملش را نداشت . کیان برخاست و باران نومیدانه تلاشی دوباره کرد : به خدا بین ما چیزی نیست . . . کیان پوزخندی عصبی تحویلش داد و سپس نگاهش به جعبه روی میز افتاد . جعبه را از روی میز برداشت و در مقابل چشمان لرزان و خیس باران درون سطل زباله کنار کاناپه انداخت . درب جعبه درون سطل باز شد و عروسک بار دیگر بیرون پرید " سلام " اما کیان چند قدم از او دور شده بود و حالا کوچکترین اهمیتی به هدیه او نمی داد . باران مانند کسی که تمام امیدش را از دست داده باشد می گریست و پردیس پیروزمندانه برای او پشت چشمی نازک کرد و رفت . . .
نفسم از فرط اندوه بند آمده بود و اشکم بی محابا روان بود . دلم داشت از غصه منفجر می شد . درمانده و مستأصل عکسها را از روی زمین جمع کردم و به اتاقم رفتم . وقتی روی تخت رها شدم به پهنای صورت اشک می ریختم و سرم را در لحاف نرم و خوشبوی تخت فرو برده بودم . خدای من ! چطور باور می کردم که کیان را از دست داده ام ؟ بی گناه به دام پردیس افتاده بودم و حتی اجازه دفاع از خودم را نداشتم . احساس بی پناهی و اضافی بودن قلبم را به درد می آورد . من همه چیزم را باخته بودم . تمام خوشبختی ام را در یک لحظه از دست داده بودم . دلم می خواست می توانستم از آنجا بروم . بودن در جایی که صاحبش از من متنفر بود آزارم می داد . آه ! من برای داشتن اندکی از محبت کیان حاضر بودم جانم را بدهم و حالا . . . حالا درست وقتی تصور می کردم راهی به قلبش باز کرده ام همه چیز تغییر کرده بود . . . از فرط گریه به هق هق افتاده بودم که صدای گوشی ام بلند شد . ناامیدانه سرم را از میان لحاف بلند کردم و نگاهی به صفحه آن انداختم . دیدن شماره مصطفی باعث دلگرمی ام بود . بغضم را فرو خوردم و گوشی را برداشتم : سلام مصطفی ! . . . با لحنی متعجب پرسید : حالت خوبه ؟! با گریه جواب دادم : نه ! . . . حالم بده. حالم خیلی بده .
– خیلی خب من پروازم تا فردا صبح تأخیر داره . می خوای بیای پیشم ؟
- من هیچ کجا رو بلد نیستم .
– مهم نیست . من بعدازظهر تا جلو ساختمون ماشینتون رو تعقیب کردم . تا نیم ساعت دیگه بیا پایین ساختمون . می آم دنبالت .
– باشه . دیر نیای مصطفی . . . من دیگه بجز تو هیچ کسی رو ندارم .
ساعت از یک نیمه شب گذشته بود و کیان رو به رودخانة زیبای مسکو به ماشینش تکیه کرده و به ظاهر به انعکاس زیبای شهر وارونه مسکو در آب براق چشم دوخته بود . سرمای هوا هرگز آتش درونش را سرد نمی کرد . سالها بود قلبش چنین در هم نشکسته بود . تصور از دست دادن باران حتی در چنین شرایطی برایش دشوار بود . وقتی تصویر چهره دخترک در رؤیایش جان می گرفت قلبش می لرزید وته دلش خالی می شد . . . محافظ ویژه تمام شب سعی کرده بود با او تماس بگیرد اما بی فایده بود . او گوشی اش را روی صندلی ماشین انداخته و کوچکترین توجهی به آن نداشت . محافظ به تمام جاهایی که تصور می کرد ممکن است او رفته باشد سر زده بود و حالا . . . بالاخره او را در گوشه ای دنج از شهر در کنار رودخانه یافت . هنگامیکه ماشین او در چند قدمی ماشین کیان متوقف شد، مرد جوان بی آنکه به سمت او نگاهی بیندازد از گوشه چشم نگاهی به ماشین تازه وارد انداخت .

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۰۶
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی