پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 152
او با ان لباس ساده و بی آلایش به قدری زیبا و خواستنی شده بود که به سختی می توانست نسبت به او خوددار بماند . بعد از سوار شدن باران مهنا نیز در قسمت عقب سوار شد و کیان ماشین را دور زد تا پشت فرمان بنشیند . چند لحظه بعد در حالیکه ماشین را به حرکت درمی آورد بی اختیار به باران چشم دوخت و پرسید : از این شهر خوشت می آد ؟ باران بی آنکه فرصت نگاه کردن به او را داشته باشد در حالیکه جذب تماشای اطرافش شده بود لبخند زد : فکر می کردم مسکو از تمام دنیا قشنگ تره ... اما اینجا هم بی نظیره . کیان لبخند رضایتی بر لب نشاند و قلباً تصمیم گرفت این سفر را برای همسفرش به یاد ماندنی و بی نظیر کند . بعد از کمی گشت و گذار در خیابانها برای خوردن شام رستورانهای شهر بازی را برگزیدند . حضور در شهر بازی با آن هیاهو و سروصدا, بازیهای هیجان انگیزی و وحشت زا باران را به طرز عجیبی سر ذوق آورده بود . گرسنگی اش را فراموش کرده و ذوق زده از این طرف به آن طرف می رفت و آن دو را نیز به دنبال خود می کشید . او دلش می خواست سوار شدن به تمام بازیها را امتحان کند. اما کیان برای او نگران بود و مدام زیر گوشش یادآوری می کرد : تو دست من امانتی دختر ... اگر یه طوریت بشه پدرت قطعاً اونقدر که با تو مهربونه با من مهربون نخواهد بود . اما باران دست بردار نبود و با چرب زبانی او را راضی می کرد . بالاخره نوبت به ترن هوایی رسید کیان با اکراه سرش را بلند کرده بود و به ساختار پیچیده و بلند آن می نگریست. صدای جیغ وحشت زده افرادی که داخل واگنهای در حال حرکت بودند ته دلش را خالی می کرد : می خوام سوارش بشم. خیلی هیجان انگیزه کیان نگاه ماتش را به باران که ذوق زده بالا را نگاه می کرد دوخت : اصلا حرفشو نزن این دیوونگیه که بخوای سوارش بشی. سپس مچ دستش را محکم گرفت و در حالیکه او را به دنبال خود می کشید خطاب به مهنا گفت : بیا بریم تا این دیوونه ام نکرده. باران تقلایی کرد و دستش را از میان انگشتان او رها کرد : شما برین می میخوام سوار بشم. کیان گرچه از نگاه دخترک می خواند که عاقبت او را مغلوب خواهد کرد اما تا توانست پافشاری کرد. چند دقیقه بعد آنها در صف شرکت کنندگان آن بازی ایستاده بودند. مهنا کمی دورتر لبه پهن سکویی نشسته بود تا خستگی اش را بگیرد. کیان ناامیدانه نگاهش را به مسیر طولانی و خطرناک ترن می دوخت و سپس به باران می نگریست که آنقدر برای سوار شدن ذوق و شوق داشت. در دل به حماقتی که کرده بود و آن موجود یاقی را به شهربازی آورده بود می اندیشید .آمدن آنها به شهربازی یک اشتباه بزرگ بود. بالاخره نوبت به آنها رسید و مثل سایرین در یک واگن کنار یکدیگر نشستند. تنها وسیله حفاظتی کمربند برقی صندلی بود که از بالای سرشان پائین می آمد و بصورت حفاظی مقابلشان قرار می گرفت .کیان نگاهش را با دلهره به دخترک خیره سر دوخت او لاغر اندام بود و بین صندلی و حفاظ غوطه ور بود : خودتو محکم بگیر دستت رو بذار زیر دست من پاتم قلاب کن تو پای من. باران نگاه سرشار از شادی اش را به نگاه نگران او دوخت : نترس نمی افتم .....
-مطمئنی نمی ترسی ؟ ....
-خیلی باحاله . چرا بترسم ؟
-بیا پیاده شیم .....

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۵
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی