👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 13
مرد بد اخلاق با قدم هایی بلند رفت. با ناراحتی نگاهی به زن و مرد کردم و در حالی که مشوش انگشت هایم را در هم گره زده بودم، با صدایی آرام و متاسف گفتم: «بابت مرگ دخترتون تسلیت می گم.»
زن دستش را روی زانویش کشید و همان طور که اشک هایش روان بود، جواب داد:
- دخترم جوون مرگ شد. حیف بود تن دخترم برای خاک! من شکایت به کی ببرم خدا؟
حالا مرد هم اشک هایش روان بودند و من هم چیزی نمانده بود که گریه ام بگیرد. زن روی زانویش کوبید و با سوز و فغان ادامه داد:
- کی باورش می شه طوفانی که جونش برای ساره می رفت، بخواد بهش آسیب بزنه؟ این چه سرنوشتی بود خدا؟ هرکی می فهمه، باور نمی کنه. حق هم دارن، طوفانی که اگه خار به پای ساره می رفت، زمین و زمان رو به هم می دوخت و از نگرونی تا پای مرگ پیش می رفت، چطور می تونست به ساره ی من آسیب بزنه؟
از سوز و مویه های زن اشک در چشم هایم جمع شد. خیلی خودم را کنترل کردم که بغضم نشکند، صدایم را صاف کردم و با تحکم پرسیدم:
- پس نظر شما اینه که طوفان سمیعی قاتل نیست؟
زن در حالی که صورتش خیس بود، سرش را به چپ و راست تکان داد.
- باورم نمی شه، ولی سر صحنه ی قتل بود. بالای سر جنازه ی ساره بود. همه میگن کار اونه.
زن و مرد با سوز و گداز اشک می ریختند و دل من را هم خون کرده بودند. قطره ی اشکی از چشمم چکید و سریع با آستین مانتویم پاکش کردم تا کسی متوجه نشود. بینی ام را بالا کشیدم و شال را روی سرم مرتب کردم.
این دفعه مرد که تمام مدت سکوت کرده بود، دست روی شانه های زنش گذاشت و با صدایی که از عجز و درد می لرزید، گفت: «برو دختر! برو! چه فرقی می کنه طوفان قاتل باشه یا یکی دیگه؟ مهم اینه که دختر ما دیگه نیست، رفته زیر خاک. دیگه هیچی مهم نیست.»
دسته های کیف چرمم را محکمم فشردم و به سختی لب باز کردم:
- شاید برای شما مهم نباشه کی قاتل اصلیه و کی الکی می میره، ولی خون دخترتون پایمال می شه.
از جا بلند شدم و به سمتشان رفتم، کارتی از کیفم بیرون آوردم و به سمتشان دراز کردم.
- این کارت منه، شاید وجدان خاموشتون بیدار شد و حرفی برای گفتن داشتید، یا شاید براتون مهم شد که قاتل دخترتون کیه؟ اون موقع می تونید بیاید دفتر من یا زنگ بزنید.
مرد دست لرزانش که پر از رگ های برجسته بود را دراز کرد و کارت را گرفت. سری به نشانه ی خداحافظی تکان دادم و با قدم هایی بلند از سالن بیرون آمدم، در حالی که اشک هایم بی هیچ کنترلی پایین می ریختند. محکم با کسی برخورد کردم، سر بلند کردم و به مرد بد اخلاق یا همان پسر عموی ساره برخوردم. زیر لب «ببخشید.» آرامی گفتم و با شتاب از کنارش گذشتم.
- خانم وکیل؟
صدای پر بهت پسر عموی ساره باعث شد بایستم و به عقب برگردم. با چشم هایی که خیس بودند و از اشک برق می زدند، مننظر نگاهش کردم تا حرفش را بزند.
- اتفاقی افتاده؟
اشک های لجوجم را پاک کردم و با تخسی جواب دادم:
- نه!
لبخندی بی جان روی لب هایش نشست و با قدم هایی آرام به سمتم آمدم و هم قدمم شد و در همان حال با سماجت گفت: «گریه کردید! می شه بپرسم دلیلش چیه؟»
همان طور که آرام و قدم زنان کنار هم به بیرون می رفتیم، جواب دادم:
- نه.
تک خنده ای کرد و همان طور دست به جیب گفت: «چه خانم وکیل تخس و بد اخلاقی!»
پوزخندی زدم و به سرعت قدم هایم افزودم و کمی فاصله گرفتم. بر خلاف انتظارم به دنبالم نیامد! در عوض دوباره صدایم کرد:
- خانم وکیل؟
کلافه به سمتش چرخیدم. چند قدم فاصله داشتیم.
- بله؟
- طوفان در چه حاله؟
هنگام گفتن این حرف، چشم هایش یک حالت عجیب گرفته بود، مخلوطی از نفرت و ترحم!
زبان روی لب های خشکم کشیدم و با اطمینان جواب دادم:
- خوبه و منتظر آزادی!
پوزخندی پر سر و صدا روی لبش نشست و با تمسخر سرش را تکان داد.
- خیلی خوبه، اعتمادش به نفس و امیدش رو دوست دارم. با همین اعتماد به نفس از یه بچه یتیم، تبدیل شد به یه بچه پولدار تازه به دوران رسیده و عقده ای! لقمه ی گنده تر از دهنش برداشت و تو گلوش گیر کرد. اون لیاقت ساره رو نداشت، یه پاپتی بیشتر نبود و دست گذاشته بود روی ساره! آخرم جنون گرفتش و شد قاتل جونش.
در درونم ولوله و آتشی بر پا بود ولی با خونسردی نگاهش کردم و گفتم: «چرا این حرفا رو به من می گید؟ من وکیل جناب سمیعی هستم، نه بیشتر. بهتره برید این چیزا رو به خودش بگید.»
ادامه دارد...
نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۱۵