پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 154
بی اختیار خندیدم و او به شوخی پرسید : می خوای بازم سوار شی؟ من هم با خنده جواب دادم : اگه قول بدی کنارم بشینی آره. حس کردم رنگ نگاهش تغییرکرد. شاید هر دو برای یک لحظه کوتاه و شیرین فراموش کرده بودیم چه نوع رابطه ای با هم داریم ... گونه هایم از شرم سرخ شد و گر گرفتم نگاهم را از او برگرفتم و در حالی که بر می خواستم گفتم : امشب شام مهمون من ... بسرعت سمت ساندویچ فروشی داخل شهر بازی رفتم. بهترین نوع ساندویچش را سفارش دادم. متأسفانه بیروت نیز مانند مسکو شهر گرانقیمتی بود. با خرید سه ساندویچ و نوشیدنی تقریباً پولی که همراه خودم به شهر بازی آورده بودم تمام شد. وقتی به سمت آن دو بازگشتم و پلاستیک ساندویچ ها را مقابلشان گرفتم مهنا که ظاهراً ساندویچ دوست داشت لبخندی زد و یکی برداشت : ممنون ... کیان با تعجب نگاهی به داخل پلاستیک و بعد به من کرد : این به جای شامه ؟ با اخم نگاهش کردم : پس چیه ؟ لبخندی بر لبش نشاند .یک ساندویچ برداشت و نگاهی به سایز کوچکش انداخت : مدتهاست که ساندویچ نخوردم ... وقتی فهمیدم که او چیزی حدود پانزده سال بود که ساندویچ نخورده بود جداً تعجب کردم . اما واقعیت این بود که او به هیچ عنوان یک ساندویچ را به عنوان شام در نظر نمی گرفت. بعد از خوردن ساندویچها سوار ماشین شدیم تا به خانه بازگردیم . خیابانهای شلوغ رانندگی را سخت می کرد ،اما این یک چیز تقریباً همیشگی در بیروت بود. مهنا عقب نشسته بود و من روی صندلی جلو بودم . سنگینی نگاه کیان که نمی دانم چرا تمام حواسش به من بود معذبم می کرد . سعی داشتم وانمود کنم که متوجه نگاههایش نیستم و اطراف را تماشا می کنم. از این می ترسیدم که مبادا تصادف کنیم اما بالاخره به خانه رسیدیم . داخل باغ روبه روی سالن یک ماشین سورمه ای رنگ و شیک پارک بود. مهنا با تعجب گفت : فکر کنم مهمون داریم. او پیاده شد و قبل از اینکه من پیاده شوم کیان دستش را روی زانویم گذاشت. با تعجب نگاهش کردم و او خونسردانه گفت : پیاده نشو ... ظاهراً او خیلی خوب مهمان ناخوانده را می شناخت. داخل مسیر ویلا به پشت ساختمان رفتیم. پشت ساختمان توقف کرد : حالا پیاده شو . این هوا برای پیاده روی عالیه ... پیاده شدم، دریا از دوردست تیره دیده می شد . صدای امواجی که به صخره ها برخورد می کردند و عقب می کشیدند در شب ترسناک بود. کیان ماشین را دور زد به من که رسید وادارم کرد با او همگام شوم. با تعجب پرسیدم : مگه مهمون ندارین ؟! در حالی که آرام به سمت دریا می رفتیم دستم را رها کرد : مهمون عزیزی نیست ... بیش از آن کنجکاوی نکردم چرا که می دانستم دیر یا زود او را ملاقات خواهم کرد. سکوت بینمان سبب می شد صدای گامهایمان را واضح تر بشنوم . نسیمی که از سمت دریا می وزید زیر لباسم می پیچید و احاطه ام می کرد : حالت بهتره ؟ نگاه گرمش را با لبخند پاسخ دادم : من خوبم ... (به خودم جرأت دادم بپرسم) تو چی ؟ نگاه حسرت بارش را بار دیگر از من عبور داد و به دوردست خیره شد . از شنیدن جواب ناامید شده بودم که نجوا کرد : از همیشه بهترم ... پیاده تا جایی پیش رفتیم که روشن بود. سیاهی و تیرگی پیش رویم مرا می ترساند : جلوتر نریم خیلی تاریکه ... ایستاد نگاه خسته اش را به من دوخت : از تاریکی می ترسی ؟ سری به علامت مثبت تکان دادم و لبخند زدم. لختی سکوت کرد : چقدر با هم فرق داریم ... حس کردم چیزی در مقابل جنبید و بی اختیار از ترس به او چسبیدم با تعجب نگاهم کرد : نترس یه مرغ دریایی کوچکه.
- چطور فهمیدی ؟!

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۵
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی