پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 111
دستی روی شکمش که کمی برآمده شده بود کشید و لبخندی بر لبانش جاری گشت. حس خوبی داشت از احساس ذره به ذره رشد کردن این کودک که در این مدت کوتاه این قدر به او وابسته شده بود.
از خانه بیرون زد. گلاویژ خانم و با پسرش و اردلان در حیاط مشغول حرف زدن بودند و انگار که همه شان نگران نشان می دادند.
جلو رفت و پرسید: اتفاقی افتاده؟
گلاویژ خانم پاسخ داد: نه گلی گیان، برو تو. هوا سرده.
رو به پسرش ادامه داد: باید بری شهر، این جوری نمیشه.
اردلان رو به گلشیفته که هنوز همان جا ایستاده بود گفت: برو تو عزیزم، سرما می خوری.
گلشیفته به ناچار سری تکان داد و داخل رفت. چند دقیقه ای گذشته بود که اردلان هم وارد خانه شد.
- چی شده اردلان؟ اتفاقی افتاده؟
اردلان در حالی که دستان یخ زده اش را روی چراغ نفتی داخل اتاق گرم می کرد جواب داد: یکی از گاوها مریض شده. قراره بریم شهر دامپزشک بیاریم براش. آخه بردن گاو به این بزرگی سخته.
- توام میری؟
سری تکان داد و کنار گلشیفته نشست: آره، عباس آقا، همون که ما رو آورد اینجا، با ماشین اون قراره برم.
- کی میری؟
- فردا صبح زود راه می افتیم. یه ساعتی راهه تا شهر. بعدشم باید بگردیم تا دکتر پیدا کنیم.
سری تکان داد و چیزی نگفت که اردلان با لبخند پر از ذوقی پرسید: کوچولوی بابا چه طوره؟
گلشیفته هم با ذوق لبخندی روی لبش نشاند و دستی روی شکمش کشید.
- خوبه بابایی.
اردلان نزدیک تر به او شد و بوسه ای به پیشانی گلشیفته ی دوست داشتنی اش زد.
- قربون هر دوتون برم.
گلشیفته سریع "خدا نکنه" ای زمزمه کرد.
با شیفتگی و علاقه ی بسیارش خیره شد به چهره ی زیبای گلشیفته اش که همچون گل، زیبا بود و دوست داشتنی.
زمزمه کرد: مه پِیا بیومَه تا بومَه نَذر ته، ته پِیا بیودَه تا مِه زینِگ بِمینم
(من به دنیا اومدم تا فدای تو بشم، تو به دنیا اومدی تا من زنده بمونم)
چشمان زیبای گلشیفته درخشید و ستاره باران شد. آن قدر این جمله معنا داشت که نمی دانست چگونه باید پاسخ این همه عشق را بدهد.
قلبش متلاطم شد و به آغوش اردلانش پناه برد.

صبح زود، وقتی اردلان بیدار شد، گلشیفته هم از خواب برخاست.
نمی دانست چرا این قدر دلشوره دارد آن هم برای یک کار معمولی، دلش می خواست اردلان نرود اما نمی شد؛ به هر حال نزدیک یک سال بود که در آن خانه مانده بودند و گلاویژ خانم به گردنشان حق داشت و باید یک جوری لطف هایش را جبران می کردند.
اواسط اسفند ماه بود اما هوا هنوز هم سوز داشت.
گلشیفته شال گردنی که برایش بافته بود را دور گردن اردلان انداخت و در حالی که آن را برایش مرتب می کرد گفت: مراقب خودت باشی، هوا سرده.
- باشه، بومَه نذرت. (فدات شم)
چشمان نگرانش را به چشمان اردلان دوخت: یه حس بدی دارم. یه جور دلشوره ست انگار.
بوسه ی اردلان کمی دلش را آرام کرد اما حس بد دلشوره دست از سرش بر نمی داشت.
- نگران نباش عزیزم. جای دوری که نمی خوام برم، تا ظهر برمی گردم.
گلشیفته سری تکان داد و سکوت کرد و نگاه نگران و دل پر تشویش، اردلان را بدرقه نمود.
دستش روی شکمش نشست. انگار که این جنین هم آرام و قرار نداشت.

نویسنده: فاطمه احمدی

ادامه دارد....
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر

🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان تبعیدی تقدیرم (کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۵
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی