پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 155
او جوابی برایم نداشت و من سر جایم بازگشتم. سکوتش طولانی شده بود. دلم می خواست می دانستم در آن لحظه چه چیز فکرش را مشغول کرده بود : دلت می خواد بدونی به چی فکر می کنم ؟ با تعجب به او که نگاهم می کرد نگریستم . واقعاً او فکرم را می خواند. قبل از آنکه جوابی بدهم لبخند کمرنگی بر لبش نشست : به تو ... به تو فکر می کردم. کلمات صریحش قلبم را می فشرد . انتظار آن صراحت لهجه را از او نداشتم و در حالیکه در بهت نگاه مست و بی پروایش غرق می شدم و برای فرار دست و پا می زدم ادامه داد : به اینکه چرا نتونستم اجازه بدم با وجود خستگی ازم دور شی و به اتاقت بری ... به اینکه چرا سعی نمی کنم کمتر به این لحظه ها دل ببندم . تا وقتی می ری عذاب نکشم .آب گلویم را به زحمت فرو دادم. زیر حجم نگاهش سست شده بودم. نمی دانستم باور دوست داشتنش حماقت است یا نه ... حرفی برای گفتن نداشتم. گویی من آنجا بودم تا خوب بشنوم و خوب ببینم . نگاهش می لرزید : امروز حسی رو تجربه کردم که تا بحال نظیرش رو تجربه نکرده بودم . . . ( لبخند بی رنگی زد ) از خودم ناامید شده بودم . . . بی اختیار دستش را که مجروح کرده بودم میان دستانم گرفتم . دلم برای او می سوخت . برای حس ناخوشایندی که در وجودش داشت دلم می خواست چیزی بگویم که حالش را بهتر کند . حس می کردم او تنها کسیست که می توانم دوستش بدارم . کسی که وقتی دستم را می گرفت تنم می لرزید و گرمای دستش وجودم را داغ و نگاهش مرا لبریز از خواستن می کرد . اما چرا او ؟ چرا بین اینهمه آدم نسبت به او چنین حسی داشتم . لبهایم لرزید تا حرفی بزنم اما کلمات در حنجره ام ماندند و صدای آرام او در گوشم پیچید : لطفاً دستمو رها کن و برو . . . جمله اش تمام وجودم را افسرد . بی اختیار دستانم سست شد و دستش رها شد . بغضم را با آب دهانم فرو دادم تا مبادا عشق از من موجود ضعیفی بسازد و اشک مرا به ذلت بکشاند . به او پشت کردم . سرم را پایین انداختم و گامی به سمت ویلا برداشتم . گام دوم را بر نداشته بودم که بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید . در حصار گرم آغوشش بودن مرا از محبتش سیراب می کرد . با تردید از خودم می پرسیدم رابطة ما چیست ؟
- میشه باهات صحبت کنم ؟
صدایی که از پشت سر شنیدم مرا نگران کرد . اما او کوچکترین توجهی نکرد . مطمئنم که صدای پردیس را درست تشخیص داده بودم . لحظاتی بعد سرانجام او رهایم کرد و من بی اختیار به سمت پردیس که در پنج ، شش قدمی مان ایستاده بود نگریستم . از اینکه او چنان موقعی سر رسیده بود احساس شرم می کردم . مثل همیشه در سلام پیش دستی کردم و او با پوزخند جوابم را داد . کیان آرام کنار گوشم زمزمه کرد : برو داخل استراحت کن عزیزم . . . او بی آنکه کوچکترین وقعی به پردیس بگذارد به من چشم دوخته بود . دستپاچه بودم . بلافاصله آن دو را ترک کردم و به سمت ویلا رفتم . . .

با رفتن باران کیان در سکوت رو به دریا کرد و پردیس در حالیکه سعی می کرد بعد از دیدن آن دو در چنان موقعیتی غیضش را پنهان کند لبخند زد : می تونی حداقل بهم خوشامد بگی . ( سکوت کیان آزارش می داد : ) هی ! عوضی ، نیومدم اینجا که عشق بازیتو با اون ببینم . به کیان نزدیک شد و در حالیکه تمام وجودش از نفرت نسبت به باران و عشق میان آنها می لرزید به بازوی او چنگ زد و اورا رو به خودش چرخاند : به من نگاه کن وقتی باهات صحبت می کنم . کیان نگاه گستاخ و عاقل اندرسفیهش را به او دوخت و پردیس در حالیکه نفس گرم و آتشینش را یکجا بیرون می داد سعی داشت از حالت عادی خارج نشود : فردا مراسم هفت باباته . . . اومدم ببرمت برای مراسم . کیان پوزخندی زد و دست او را آرام از بازویش جدا کرد : دست بردار . . . ادای آدمهای مهربون و شریف رو در نیار که حالمو بد می کنی . . .

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۶
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی