👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 112
《جاوید》
امروز را سر تمرین نرفته بودم تا به شرکت بروم و به موضوع رسیدگی کنم و سر از قضیه در بیاورم.
وارد قسمت حسابداری شدم. خزان با دیدنم لبخندی زد و آن دو نفر هم از جا بلند شدند و سلام کردند.
کوتاه جوابشان را دادم و رو به خزان گفتم: پرونده های این ماه رو بیار اتاقم.
به وضوح دیدم که رنگ از چهره ی شیوا پرید و هول شد: اتفاقی افتاده؟
خونسرد پاسخ دادم: نه، مگه قراره چیزی بشه؟ می خوام پرونده ها رو بررسی کنم.
نگاه از او گرفتم و رو به خزان گفتم: زودتر لطفا.
- چشم آقای مهندس.
از لحن شیطنت آمیزش خنده ام گرفت. یاد قبل ترها افتادم؛ برای آن که مرا اذیت کند از این لفظ استفاده می کرد.
بی حرف سمت اتاق خودم رفتم و متفکر از پنجره به بیرون خیره شدم؛ اصلا حس خوبی به این ماجرا نداشتم اما باید خودم را خونسرد نشان می دادم که خزان را بیشتر از این نگران نکنم.
دیشب که به خانه شان رفته بودم، باز هم از نگرانی و دلشوره اش برایم گفت و سعی داشتم متقاعدش کنم که چیز مهمی نیست؛ گرچه خودم هم از این بابت اصلا اطمینان نداشتم.
تقه ای به در خورد. سمتش برگشتم و به سویش رفتم و کمکش کردم تا پرونده ها را روی میزم بگذارد.
پشت میزم بازگشتم که پرسید: می خوای کمکت کنم؟
سری به طرفین تکان دادم و در حالی که یکی از پوشه ها را باز می کردم جواب دادم: نه عزیزم برو. ممکنه یه وقت شک کنه.
- جاوید؟
عینک مطالعه ام را روی چشمانم گذاشتم.
- جانم؟
- یعنی موضوع چیه؟
از بس که این سوال را پرسیده بود که کلافه شده بودم اما برای آن که ناراحتش نکنم با لحن آرامی جواب دادم: این قدر نگران نباش عزیز من. یه جوری می فهمیم که موضوع چیه.
کمی دیگر ابراز نگرانی کرد و از اتاق بیرون رفت.
پرونده ها را به دقت بررسی کردم و تک تک آن ها را خواندم و محاسبه کردم؛ حرف خزان درست بود، قیمت ثبت شده در پرونده با مبلغ اصلی اختلاف زیادی داشت و این موضوع نمی توانست سهوی و یا تنها یک خطای محاسبات باشد.
صورت حساب مازاد و ترازنامه را نیز بررسی کردم و آن ها نیز اشکالات زیادی داشت.
چند تا از پوشه ها و برگه ها را برداشتم و به اتاق هومن رفتم تا با او هم مشورت کنم. همه چیز را برایش توضیح دادم که متفکر پرسید: یعنی چی؟ یعنی ممکنه مربوط به اون قضیه باشه؟
شانه ای بالا انداختم: بعید نیست.
- به نظرت میشه از زیر زبون این دختره چیزی کشید؟
اشاره ای به تلفن کردم: یه زنگ بزن بگو بیاد، یه جوری باید بفهمیم که ماجرا چیه دیگه.
سری تکان داد و زنگ زد تا به اینجا بیاید.
لحظه ای بعد داخل آمد. چشمانش پر از استرس بود اما سعی داشت خونسرد به نظر برسد.
رو به روی من نشست و پرسید: اتفاقی افتاده؟
هومن با لحن جدی اش بی مقدمه گفت: چرا اختلاف قیمت هایی که ثبت کردین این قدر زیاده؟
تمام حرکات و رفتارش را زیر نظر داشتم. دستانش که حتما عرق کرده بودند را به مانتویش زد و با تعجبی ساختگی گفت: واقعا؟! نمی دونم چه طور. آخه من همیشه چند بار حساب می کنم و بررسی هاش رو انجام میدم. حتما حواسم نبوده.
این بار من به حرف آمدم: یه چیزی بگین که با منطق جور در بیاد! اشتباه یه با، دو بار پیش میاد اما من تو چندتا از پرونده ها که مختص چندتا پروژه بودند، مغایرت داشت. دلیلش رو ما می خوایم بدونم نه به انکار کردن شما گوش بدیم.
- خب... من... چی بگم آخه؟ باور کنید یه خطای محاسباتی بوده. اما عذر می خوام دیگه تکرار نمیشه.
هومن اخمی کرد: از کجا معلوم که عمدی نباشه؟
دستپاچه گفت: آقای مهندس دارید اشتباه می کنید. این طور نیست.
نویسنده: فاطمه احمدی
ادامه دارد....
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۱۶