پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

#قناری_خاموش

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 16
روی پنجه ی پا ایستادم، قدش کمی بلند تر از من بود. بی جهت به فکرم رسید که اختلاف قدی من و طوفان سمیعی چقدر خواهد بود؟ از این فکر لب گزیدم و به خودم و فکر مسخره ام لعنت فرستادم. آرام روی شانه اش کوبیدم.
- این زندگیتونه، نه لجبازی و مسابقه ی رالی که سعی دارید از هم جلو بزنید و کم نیارید.
وقتی از پله ها می رفتم، برگشتم و نگاهی به رستاک کردم. با کشی که دور دستش بود، مو هایش را بست و وارد اتاق شد. لبخندی روی لبم نشست، شاید پر از بی تجربگی و دارای اختلافات زیادی باشند، ولی همین که هم دیگر را دوست دارند و هم را می فهمند و اشتباهاتشان را قبول دارند، خیلی خوب است.
به طبقه ی پایین که رسیدم، از دیدن رامبد و شیرین که روی کاناپه ی راحتی نشسته بودند و شیرین مشغول میوه پوست کندن بود و رامبد هم با خنده چیزی در گوشش می گفت، خوشحال شدم و به سمتشان رفتم. شیرین با دیدنم بلند شد، با مهربانی به آغوشش گرفتم و گونه اش را بوسیدم. جوابم را به گرمی داد و سر جایش نشست، با رامبد هم دست دادم و جلویشان نشستم.
شیرین با دلخوری گفت: «چه عجب من دیدمت!»
- وای شیرین تو دیگه غر نزن، به اندازه ی کافی از صبح غر شنیدم.
رامبد خندید و دستش را دور شانه های شیرین حلقه کرد.
- حالا به قول خودت همه غر زدن، خب زن منم یه غر بزنه، مگه چی می شه؟
به پشتی مبل تکیه دادم و پیشانی دردناکم را کمی مالیدم‌. و با ادا گفتم: « زن زلیل!»
کمی بعد رستاک و رها هم آمدند، البته معلوم بود که اوضاعشان عادی نشده ولی به سردی قبل هم نبودند. راستین با دیدنشان خندید و آرام در گوشم گفت: «تو اصلاً حیف شدی با حقوق خوندنت! باید روانشناس می شدی.»
بعد از ناهار بی توجه به اصرار بچه ها برای این که همراهشان به باغ بروم، به اتاق مشترکم با رها رفتم تا استراحت کنم، درد مثل صاعقه به شقیقه هایم می کوبید و توانم را گرفته بود. به محض دراز کشیدن روی تخت، بوی خوش شوینده در بینی ام پیچید و خیلی زود به خواب رفتم.
***
از شدت استرس برای بار چندم به ساعتم نگاه کردم، هنوز نیم ساعت دیگر تا شروع دادگاه مانده بود و خبری از طاها سمیعی نبود. استرس نتیجه ی دادگاه لحظه ای دست از سرم برنمی داشت. از شدت استرس، از روی صندلی پلاستیکی و زرد رنگ بلند شدم و بعد از چند بار قدم رو رفتن، باز نشستم.
راهروی عریض و طویل و شلوغ دادگاه برایم مکانی آشنا ولی ناخوشایند است. روز های زیادی را در این راهرو گذرانده ام و به آن عادت دارم، ولی نمی دانم این فشار عصبی و نگرانی برای چیست؟ شاید چون خانواده ی ساره و آن پسر عموی مزخرفش رو به رویم نشسته اند و سنگینی نگاهشان آزارم می دهد.
با دیدن طاها سمیعی که با عجله به سمتم می آمد، آسوده نفس عمیقی کشیدم. جلویم ایستاد و در حالی که سینه اش از کمبود هوا تند بالا و پایین می شد و عرق از سر و رویش می ریخت، گفت: «دیر... که... نکردم؟»
- نه، هنوز بیست دقیقه دیگه تا شروع دادگاه مونده.
طاها سمیعی که حالا نفس هایش منظم تر شده بودند، با خیال راحت روی صندلی کنارم نشست و تازه آن موقع چشمش به خانواده ی ساره افتاد. دوباره بلند شد و کیفش را روی صندلی گذاشت و با قدم هایی آرام به طرفشان رفت و با متانت و احترام مشغول احوال پرسی با آن ها شد. خیلی سرد جوابش را دادند و او بی آن که ذره ای ناراحت شود، برگشت و کنارم نشست.
- طوفان رو هنوز نیاوردن؟
بار دیگر نگاهی به ساعت کردم و جواب دادم:
- نه، ملاقاتش کردید؟
چشم هایش برق زد و لبخندی روی لبش نشست. مو های مشکی اش را عقب داد و مرا یاد مو های طوفان سمیعی انداخت. الحق که طاها سمیعی ورژن جوان تر و ملایم تر طوفان سمیعی است.
- آره، دیدمش. بازم ممنون که راضیش کردید. این لطفتون رو یه جوری جبران می کنم.
- کاری نکردم، وظیفه ام بود. به شما نگفت که چه حرف هایی رو می خواد به دادگاه بزنه؟
متفکر گفت: «نه، ولی حتماً چیز مهمیه!»
سرم را تکان دادم.
- منم امیدوارم همین طور باشه. هر چقدر که اصرار کردم چیزی به من نگفتن.
با دیدن طوفان در انتهای راهرو، با عحله بلند شدم، طاها سمیعی هم رد نگاهم را گرفت و با دیدنش بلند شد. طوفان با سری پایین افتاده و دو سرباز کنارش، از جلویمان رد شدند و وارد اتاق قاضی شدند و چند دقیقه بعد هم من و پدر و مادر ساره وارد شدیم.

ادامه دارد...

نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان قناری خاموش(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۶
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی