پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 158
در حالیکه روی صندلی نشسته بودم و از نگاهش می خواندم که انتخاب لباس و سلیقه ام چشمش را گرفته است لبخندی به پهنای صورت زدم : ممنون . . . او قصد داشت مرا به غار جعیتا ببرد . چون آنجا را ندیده بودم چندان ذوقی برای رفتن به آن مکان نداشتم اما هر چه از شهر فاصله می گرفتیم بیشتر جذب زیبایی بی نظیر طبیعت اطرافم می شدم .سرانجام به منطقه گردشگری و فوق العاده ای در 18 کیلومتری شهر رسیدیم . در کنار جاده زیر کوه بنای عظیمی که ورودی بود قرار داشت . از آنچه که می دیدم شگفت زده شده بودم . غار جعیتا از دو قسمت غار علیا و غار آبی تشکیل شده بود . برای رفتن به غار علیا در ابتدای راه سوار تله کابینی شدیم که از میان جنگل و بالای دره ای که رودخانه زیبایی در آن جریان داشت می گذشت و سفر به غار را خاطره انگیز و سرشار از هیجان می کرد . غار علیا ، غاری شگرف و بی نظیر بود که دارای استلاگمیت ها و استلاکتیت های بزرگ و بی نظیری بود . با نصب چراغهای روشنایی و نور پردازی بسیار متنوع دیدن و طی مسیر 750 متری روی پلی که با نرده ای در دو طرفش آنرا مسیری امن جلوه می داد شیرین و لذت بخش می شد . آه ! خدای من ! باور نمی کردم این من هستم که پا به چنان جایی گذارده ام . هنگام عبور از روی پل و دیدن مناظر و صخره های فوق العاده زیبا حس غار نشینی را داشتم که به دنیای مخوف ، زیبا و بی نظیر قدم گذارده است . همه بازدید کنندگان از غار نیز تقریباً حسی مشابه با من داشتند اما کیان آرام بود . به ذوق کودکانه ام لبخند می زد و مدام هنگامیکه سرم را در هوا می گرداندم و روی پل به دور خودم می چرخیدم تا اطرافم را بهتر ببینم با ترس دستش را پشت کمرم می گذاشت . مواظب باش می افتی . . . نگرانی اش و چشمانی که زیر نور چراغها وقتی نگاهم می کرد می لرزید قلبم را مالامال از خواستنش می کرد . شاید داشتم با حرکاتم خودم را برایش شیرین تر می کردم اما هرچه می کردم به اختیار خودم نبود . در میان مسیر به چشمه ای رسیدیم ، با تعجب و لبخند نگاهم را به مردمی که سکه به داخل چشمه می انداختند دوختم و پرسیدم : چیکار می کنند ؟ کیان بازویم را گرفت و در حالیکه مرا کمی به سمت خودش می کشید تا عابری که پشت سرمان بود عبور کند آهسته گفت : اینجا چشمه آرزوهاست . مردم اینجا معتقدند که اگر یه آرزو بکنی و سکه ای داخل آب بندازی چشمه کمکت می کنه تا آرزوت برآورده بشه . ذوق زده گفتم : بیا ما هم آرزو کنیم . . . اما من سکه ندارم . قبل از اینکه مأیوس شوم او دستش را داخل جیبش فرو برد و چند سکه بیرون آورد . نگاهی به تعداد سکه ها انداختم و با حالتی خاضعانه نگاهش کردم : تو چند تا آرزو داری ؟ منظورم را فهمید و لبخند زد . چهره اش وقتی تا آن حد مهربان می شد بنظرم قشنگ ترین چهره دنیا می آمد : می تونی همه شو برداری . چهار تا از سکه ها را برداشتم و یکی برای خودش گذاشتم : گناه داری این یکی مال تو . هر دو به سخاوت بچه گانه ام خندیدیم . چشمانم را بستم و بی هیچ تأملی اولین آرزویم را از صمیم قلب خواستم . آرزو کردم روزهای تلخم زودتر تمام شود و با مردی نظیر او خوشبخت شوم . می دانستم نباید به ازدواج با او فکر کنم اما قبولش برایم سخت بود . من می توانستم به اندکی از عشق برای تمام عمرم بسنده کنم . آرزو کردم که او واقعاً عاشقم باشد . برایم مهم نبود که با او ازدواج نکنم . لذتی که از داشتن عشقش می بردم برایم کافی بود. هرچند که می دانستم این آرزو تا چه حد خودخواهانه است اما با تمام وجودم از خدا خواستم آرزویم مستجاب شود . . .

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۷
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی