👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 17
به عنوان وکیل، کنار طوفان سمیعی در ردیف اول نشستم، طاها و پسر عموی ساره، بیرون منتظر بودند. قاضی که خیلی پیر نبود، عینکش را روی صورتش صاف کرد و هر دو دستش را روی میز بلندش گره زده، گذاشت.
- خب شروع کنیم؟
با صدایی رسا جواب دادم:
- بله جناب قاضی، همه حضور دارن.
قاضی سرش را تکان داد.
- بسیار خب. همون طور که می دونید، به دلیل تقاضای متهم و وکیلشون، دادگاه رو جلو انداختیم. مثل این که متهم اغراق کردن که مدرکی دارن.
- بله، همین طوره جناب قاضی!
- خب پس شروع کنید.
طوفان بلند شد و ایستاد. می توانستم ترس و استرسش را از پس نقاب خونسرد و بی تفاوتش حس کنم. در دل دعا می کردم که گفته هایش به درد بخورند. تنها شانسمان گفته های ناگفته ی طوفان سمیعی بود.
طوفان سمیعی با صدایی محکم که هیچ نشانی از ترس و استرسی در خود نداشت، گفت: «من همسرم رو به قتل نرسوندم. هیچ دلیلی هم برای این کار نداشتم. من همسرم رو خیلی دوست داشتم و مطمئنم خانواده اش هم از این موضوع به خوبی آگاه اند. طبق گفته های شما، همسر من ساعت نه و ده دقیقه ی صبح مرده، من ساعت نه و چهل دقیقه سر صحنه رسیدم.»
قاضی پرسید:
- شاهدی هم برای ادعای این گفته اتون دارید؟
طوفان مطمئن جواب داد:
- بله، راننده ام! اون می تونه شهادت بده که روز قتل، من ساعت نه و ده دقیقه کجا بودم. ساعت نه و بیست دقیقه بود که همسرم با راننده ی من تماس گرفت و با حالی که خوب نبود، ازش خواست تا به من بگه تنها به آدرسی که میده، برم. من راننده ام رو همون جا پیاده کردم و به آدرسی که همسرم داده بود، رفتم. وقتی من به اون کوچه ی خلوته پشت کافه رسیدم، همسرم... همسرم تموم کرده بود.
صدایش برای گفتن جمله های آخر بسیار می لرزید و من نمی دانم دلیل لرزیدن دل من این وسط چه می گوید؟
قاضی دستی به محاسن سیاهش کشید و طوفان نشست و صدای نفس لرزانی که کشید، در گوشم پیچید.
- خب خانواده ی مقتول حرفی برای گفتن ندارن؟
با «نه» بی جان پدر ساره، قاضی گفت: «بسیار خب، من چند سوال از شما می پرسم. دلیلش چی بود که همسرتون به گوشی راننده اتون زنگ زد؟»
طوفان همان طور که به دست هایش که در آغوش دست بند بودند، نگاه می کرد، جواب داد:
- چون صبحش همسرم گوشیم رو از پنجره ی خونه پایین انداخت.
ابرو های قاضی بالا پریدند.
قلبم تند و بی وقفه می کوبید. به این همه خونسردی طوفان سمیعی غبطه خوردم. صدایی از خانواده ی ساره در نمی آمد و قاضی بار دیگر پرسید:
- همسرتون به چه دلیل این کار رو کردن؟
طوفان سمیعی شانه ای بالا انداخت.
- من و همسرم از این شوخی ها زیاد می کردیم، خانواده اش هم می دونن، اون صبحم برای این که من رو اذیت کنه، گوشیم رو پایین انداخت. قرار بود بریم بیرون و من با کاری که برای من پیش اومد، بیرون رفتنمون هم کنسل شد. اون هم به تلافی گوشی رو پرت کرد پایین.
- خبری از راننده اتون ندارید؟
- از اون روز ندیدمش، ولی آدرسش رو دارم و همین طور شماره تلفنش رو.
- بسیار خب، ما با توجه به گفته های شما، باید ملاقاتی با راننده اتون داشته باشیم و همچنین یه پرینت تلفن از شماره ی همسرتون و هم از راننده اون بگیریم. فقط یه سوال دیگه پیش میاد، چرا بعد از دو ماه تصمیم گرفتید که این ها رو بگید؟
طوفان سمیعی نگاه معنادارش را به من دوخت، بر خلاف اسمش، در نگاهش آرامش خوابیده بود و همین هم مرا دل گرم می کرد. همان طور که نگاهش به من بود، با آرامش جواب قاضی را داد:
- چون اون موقع برام مهم نبود که متهم به قتل همسرم هستم و سرم میره بالای دار، ولی حالا برام مهمه و می خوام زنده بمونم و قاتل همسرم رو هم پیدا کنم.
لبخندی زدم و با سرم را به نشانه تشویق تکان دادم. جواب لبخندم را با لبخند داد، هر چند که لبخندش هنوز یک لبخند با گرمای نرمال نبود، ولی همین هم برایم کافی بود.
از اتاق قاضی که بیرون رفتیم، کنار طوفان سمیعی قرار گرفتم و با صدایی که از هیجان می لرزید، گفتم: «کارتون عالی بود!»
مغرورانه جواب داد:
- می دونم.
پسر عموی ساره با دیدنمان، بلند شد و نگاهی خصمانه به سمت طوفان سمیعی انداخت ولی او متوجه نشد. پسر عموی ساره هم با دیدن عمو و زن عمویش بلند شد و به کمکشان شتافت. طاها سمیعی به سرعت بلند شد و برادرش را در آغوش کشید.
- داداش!
ادامه دارد...
نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۱۷