پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 161
کیان وحشت زده بازوی او را بین زمین و آسمان قبل از آنکه به زمین بیفتد گرفت : باران ؟! . . . باران چی شد ؟!! باورش نمی شد که او به این سرعت بیهوش شده باشد . به خاطر حرفی که به او زده بود خودش را سرزنش می کرد. باورش نمی شد قساوت ساختگی که از خودش به نمایش گذاشته بود تا آن حد باران را شوکه کرده باشد . او را روی دستانش بلند کرد و با راهنمایی اطرافیان خودش را به مرکز فوریتهای پزشکی رساند . لحظاتی بعد هنگامیکه پرستاری مهربان با چهره ای آرام سرم او را وصل می کرد با لبخند گفت : احتمالاً ضعف کرده . . . کیان به چهره معصوم دخترک نگاه می کرد و به خودش فحش می داد . شاید سرنوشت آنها جدایی می بود اما می توانست با او کمی مهربان تر باشد . می توانست اندکی از عاطفه اش را سخاوتمندانه در مورد او خرج کند . . . اما حتی چنین کاری آزارش می داد. نمی خواست او را ذره ای به خودش وابسته کند . او هرگز کسی را در تمام زندگی اش به آن اندازه دوست نداشت .
چشم که باز کردم روی تختی دراز کشیده بودم و سوزن باریک و سرمی در رگم جاخوش کرده بود . کیان که با چهره ای گرفته کنارم ایستاده بود از باز کردن چشمانم ذوق زده لبخند زد : خدای من ! منو حسابی ترسوندی دختر . نگرانی اش برایم لذت بخش بود و بی اختیار حس لبخند گوشه لبم لغزید . با اخم لبه تخت نشست و دستم را در دست گرم و مردانه اش گرفت : می خندی ؟! . . . وقتی مجبور شدی تاوانش رو پس بدی منم بهت می خندم . خواستم خودم را کمی بالا بکشم و بنشینم که دستش را آرام روی شانه ام فشرد : بلند نشو . بذار سرمت تموم بشه . نگاهی به سرم انداختم : چقدر طول می کشه ؟
- بیست دقیقه تا نیم ساعت .
چیز زیادی از سرم نمانده بود . وقتی از مرکز اورژانس بیرون آمدیم او از ترس دستش را در انتهای کمرم گذاشته بود و در راه رفتن کمکم می کرد . آنقدر به او نزدیک بودم که هر قدمی برمی داشتم بیشتر در آغوشش فرو می رفتم . گرمای تنش وجودم را در احساسی شیرین ذوب می کرد .دلم می خواست تا آخر دنیا همانطور در کنارش راه بروم اما افسوس . . . با رسیدن به تله کابین مسیرمان خاتمه یافت . وقتی سوار واگن تله کابین شدیم روبه روی هم نشستیم و او با نگرانی گفت : بهتره بیرون رو نگاه نکنی . سرت گیج میره . با خونسردی نگاهش کردم : پس کجا رو نگاه کنم ؟ چون هر طرف نگاه می کردم بیرون را می دیدم واقعاً برایم سؤال ایجاد شده بود . او لبخند شیرینی بر لبش نشاند و در حالیکه دستم را می کشید تا بلند شوم و کنار او بنشینم گفت : همین جایی که داری نگاه می کنی خوبه . در حالیکه می خندیدم کنارش نشستم . او دستش را پشتم حلقه کرد و در حالیکه دست دیگرش را روی چشمانم می گذاشت گفت : متأسفم که چشماتو می بندم . نمی خوام دوباره رو دستم بیفتی . . . باورم نمی شد برایش تا آن حد اهمیت داشته باشم . مهربانی اش برایم آزار دهنده بود در حالیکه می دانستم باید از دلبستن به او بگریزم . اما هیچ سعیی برای فاصله گرفتن از او نکردم . دلم می خواست کنارش بمانم ، حتی اگر محبتش سرانجام آسیبی به من برساند . سکوت بینمان حکمفرما بود و حس می کردم صدای نفسهایم بلند تر از هر زمان در گوشم می پیچد . او ساکت و آرام بود . به آرامش پهنه آرام دریا . ای کاش می دانستم در آن سکوت شیرین چه چیز ذهن دوست داشتنی اش را درگیر کرده بود. لبهایم لرزید . خواستم سکوت را بشکنم اما کلماتی ناب تر از سکوت در آرامش آن لحظات یاری ام نکرد . نجوای ملایمش در گوشم پیچید : رسیدیم گلم . . . واگن در حال وارد شدن به جایگاهش بود . او دستش را از روی چشمانم برداشت و من بی اختیار سرم را به سمت او چرخاندم گویی تازه به خودش آمده بود . مدتی بود این کلمه را نشنیده بودم .

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۸
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی