👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 162
اوهرگز تلاشی برای برگرفتن نگاهش از من نمی کرد اما من نمی توانستم برای لحظات طولانی و کش دار نگاهش کنم .حس قریبی وجودم را می لرزاند و هر بار من بازنده بودم ... وقتی به شهر بازگشتیم زمان از ظهر گذشته بود . به پیشنهاد او نهارمان را در یکی از زیباترین رستورانهای شهر خوردیم . سر میز نهار بودیم که میلاد با او تماس گرفت . او به گفتن جملات کوتاه بسنده می کرد و فهمیدم که میلاد در مورد رفتنش به ایران پرسید و وقتی فهمید برای مراسم پدرش نمی رود او را به باد انتقاد گرفت . تماس میلاد اشتهایش را کور کرده بود . فقط با محتویات بشقابش بازی می کرد و مرا می پایید . نیمی از محتویات بشقاب کاملاً سیرم کرد و دست از خوردن کشیدم . در حالیکه نوشیدنی ام را سر می کشیدم او معترضانه پرسید : چرا ادامه نمیدی؟ با حیرت نگاهش کردم : خیلی زیاد بود . من واقعاً سیر شدم .
– به اندازة یه گنجشک خوردی . زودباش بخور.
اشاره ای به بشقابش کردم : نمی خوام ، خودت چرا نمی خوری ؟ با لحنی جدی گفت : من داشتم تو رو نگاه می کردم زودباش بخور . بهت زده نگاهش کردم : هی ! نباید وقتی کسی رو مهمون می کنی به دهنش چشم بدوزی . با دقت به من خیره مانده بود . نمی دانم برای لحظات طولانی به چه می اندیشید سرانجام پول میز را گوشة میز گذاشت و هردو برخاستیم . در آن لحظات حس می کردم اومانند پسر بچه های بهانه گیر رفتار می کند . . . مسیر رستوران تا خانه نسبتاً کوتاه بود و خیلی زود جلو ویلا رسیدیم . او بی آنکه وارد محوطه باغ شود ماشین را متوقف کرد و خواست پیاده شوم . می دانستم اجازه ندارم بپرسم او کجا می رود . بنظرم برای رفتن عجله داشت . شاید هم عجله تعبیر درستی از رفتارش نبود . مثل همیشه آرامش نداشت و برای اولین بار حس کردم از نگاه کردن مستقیم به چشمانم می پرهیزد . بی هیچ حرفی خواستم پیاده شوم که گفت : ای کاش می پرسیدی کجا می رم ؟ با تعجب نگاهش کردم . به رو به رو چشم دوخته بود . لحظه ای مکث کردم و لبخند تلخی زدم : بنظرم حالت خوب نیست . . . پس نباید جایی که میری جای خوبی باشه . سرش را به سمت من چرخاند . نگاهش می لرزید صدای فریادش را از مسیر نگاهش می شنیدم اما سخت بود که بفهمم چه می خواهد : می تونی امتحان کنی و ازم بخوای نرم .
– اگه بخوام از رفتن منصرف می شی ؟
نگاهش رنگی از تردید به خود گرفت : واقعاً نمی دونم . . .
– پس خواستن من دردی رو دوا نمی کنه چون با خودت درگیری . . .
از ماشین پیاده شدم . او منتظر ماند تا وارد ویلا شوم و بعد به سرعت دور شد . . . تمام بعدازظهر را تنها مانده بودم . گرچه همسایه هایمان آن دو خواهر مسیحی برای دیدنم آمدند و چند ساعتی را نیز در کنار مهنا و مادرش وقت گذراندم در مجموع نبود کیان حس غریب تنهایی را در دلم می نشاند. تنها موقع صرف شام محافظ ویژه را دیدم . جملات کوتاهی که بینمان رد و بدل می شد تکراری تر از همیشه شده بود "سلام ... خوبی ؟... خوبم ... ممنون... خسته نباشین ... نوش جان ... " بعد از خوردن شام داخل اتاقم انتظار بازگشت کیان را می کشیدم .او دیر کرده بود .چند بار گوشی ام را برداشتم و خواستم با او تماس بگیرم اما بهانه ای برای سرپوش گذاشتن به نگرانی ام نداشتم . ساعت از یک و نیم شب گذشته بود و نا امیدانه زیر لحاف تخت فرو رفتم . چشمانم هنوز گرم نشده بود که پیامی به گوشی ام رسید . با تعجب گوشی ام را برداشتم . دیدن شماره کیان شارژم کرد . پیام را برای خواندن باز کردم " سلام عزیزم . من دارم برمی گردم خونه . لطفاً در اتاقت رو از داخل قفل کن " از دیدن پیامش جا خوردم . حدس زدم که احتمالاً زیادی نوشیده است . از اینکه به خودش اطمینان نداشت ناراحت بودم . ته دلم حس می کردم او به خاطر محبتی که نسبت به من دارد هرگز قادر نیست صدمه ای به من بزند و یا احساساتم را به بازی بگیرد . خودم را روی تخت بالا کشیدم و به ناز بالشت تکیه زدم . منتظر آمدنش بودم و این انتظار چندان طولانی نشد . صدای ماشینش را شنیدم و بعد صدای بسته شدن در ماشین . چشمانم را بسته بودم و بعد از ساعتها انتظار که برای بازگشتش کشیده بودم حالا احساس آرامش می کردم . صدای بازو بسته شدن در ورودی ساختمان و بعد صدای گامهایش که نشان می داد اوضاعش روبه راه نیست . حس می کردم موقع راه رفتن تا حدی تلو تلو می خورد و یا شاید این تنها توهم من بود به واسطه حدسی که در مورد زیاد خوردنش زده بودم . می توانستم حس کنم که دیگر وارد اتاقش شده است .
نویسنده : مینو جلایی فر
ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۱۸