👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 21
در بدون در زدن باز شد و ندیده توانستم حس بزنم که رزاست. با بی حوصلگی چشم هایم را نیمه باز کردم. با دیدن حالم، نوچ نوچی کرد و جایی که چند دقیقه قبل زن نشسته بود را اشغال کرد.
- باز پکری که؟
آهی کشیدم. دلم به اندازه ی تمام غم های دنیا پر بود و حوصله ی حرف زدن نداشتم. رزا که سکوتم را دید، اصرار بیشتری نکرد و تنها گفت: «این خانمه آخریش بود. می تونی بری خونه.»
سری تکان دادم و رزا از اتاق بیرون رفت. بلند شدم و با قدم هایی آهسته به سمت پنجره رفتم و به رو به رویم نگاه کردم. به شهر خاکستری ام!
چند دقیقه ای همان طور خیره به رو به رو و در فکر بودم و بعد به سمت کمد رفتم و کیفم را برداشتم و سمت در رفتم. بعد از یک خداحافظی بی حال و حوصله با رزا از دفتر بیرون آمدم.
آن قدر در افکارم غرق بودم که نفهمیدم چگونه به خانه بازگشتم.
تمام مدت در خانه ساکت یک گوشه نشسته و در فکر بودم. کسی سوالی نکرد که چه شده؟ همه این حالم را درک می کردند و با آن آشنا بودند.
شب موقع خواب تمام تلاشم را کردم که قطره ی اشکی بریزم ولی نشد و با بغضی که راه نفس کشیدنم را بسته بود، به خواب رفتم، خوابی که آکنده از کابوس گریه های آن زن بود.
صبح با حال بدی بیدار شدم، تمام تنم درد می کرد و گرمم بود. با کسلی از جا بلند شدم و به سمت سرویس رفتم. با دیدن گونه های گلگون و تب دار و چشم های خمارم، تصمیم گرفتم به دفتر نروم و تنها به ملاقات طوفان سمیعی بروم و اصلاً هم به ندای درونم و غرغر هایش گوش ندادم که چرا فقط به ملاقات طوفان سمیعی می روم؟
آبی به دست و صورتم زده. و از سرویس بیرون آمدم. مانتو و شلوار رسمی و سرمه ای رنگی به تن کردم و بعد از برداشتن کیفم، با حالی نظار از اتاق بیرون زدم.
کسی در خانه نبود وگرنه حتماً جلویم را می گرفتند و نمی گذاشتند با این حال جایی بروم. تا به زندان مرکزی برسم، صد بار از شدت سر درد مُردم و زنده شدم. بعد از انجام کار ها، در اتاق ملاقات خصوصی منتظر طوفان نشستم. سرم را روی میز گذاشتم و چشم هایم را بستم تا شاید سر دردم کم تر شود.
صدای در آمد و بعد قدم هایی که با ریتمی منظم روی زمین کوبیده می شدند و مرا به خلسه ای رویا گونه می برد. کرخت سر بلند کردم و به طوفانی که متعجب نگاهم می کرد، چشم دوختم. طوفان با همان تعجب روی صندلی نشست و پرسید:
- رو به راه نیستی؟
بی حال دستی به پیشانی ام کشیدم و جواب دادم:
- سرم یکم درد می کنه، چیزی نیست.
بعد از کمی مکث پرسیدم:
- من نتونستم نتیجه ی دادگاه رو بگیرم؟ به تو ابلاغ نشد؟
این را که گفتم، چهره اش رنگ باخت و دیدم که تمام تلاشش را می کند تا خونسرد به نظر برسد و همه ی این حالت ها چیزی خوبی را نمی گفتند.
سرش را پایین انداخت و جواب داد:
- هیچی!
قلبم ناله ای کرد، با صورتی در هم از شدت درد، دستم را به سرم گرفتم و ناله وار پرسیدم:
- هیچی ؟ این یعنی چی؟
شانه ای بابا انداخت و بی تفاوت گفت: «یعنی این که اون حرفام تاثیری تو پرونده نداشتن. چند روز دیگه حکم اعدامم میاد!»
درد لعنتی به اوج خودش رسیده بود و تمام سعی ام را می کردم که از شدت درد زار نزنم. با صدایی که بغض در آن بیداد می کرد، پرسیدم:
- یعنی چی؟ چرا هیچ تاثیری نداشت؟
به جای جواب دادن، با تعجب و شگفتی کمی به سمتم خم شد و پرسید:
- داری گریه می کنی؟
همان لحظه قطره ی اشکی از چشمم چکید و به سرعت پاکش کردم. با لجاجتی کودکانه بغضم را قورت دادم.
- نه، کی گفته؟
انگشتت را به سمت صورتم گرفت و مبهوت گفت: «همین الان داشتی گریه می کردی.»
- نه، گریه نمی کردم. چون سرم درد می کنه، از چشمام اشک میاد.
سرزنش گر گفت: «با این حال بدت مگه محبور بودی بیای؟»
به زور نفس لرزانی کشیدم و با صدایی تکه تکه از شدت بغض گفتم: «معذرت... می خوام... که... که... نتون... ستم...»
بغضم با صدا ترکید و مجال حرف زدن را گرفت. مبهوت و شوکه با چشم هایی از حدقه در آمده نگاهم کرد. گریه ام که شدید تر شد، انگار به خودش آمد که دستی به صورتش کشید و با هول از جا بلند شد.
- چی شد خانم ایزدیار؟ ای بابا چرا گریه می کنی؟
ادامه دارد...
نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۱۸