پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 164
بدون که برای این آدم هرزه با همه فرق داری یه احساس عجیب بهت دارم . شاید مثل جونی توی تنم که وقتی نیستی می میرم . اما ترجیح می دم نباشی و بمیرم . مثل اون قسمت از مقدسات زندگیمی که دوست ندارم آلوده بشی . . . حرفهایش آزارم می داد . من عاشقش بودم با اینکه می دانستم که شاید مسافر قبلی این خانه ، سعیده ، پردیس یا هر دختر زیبای دیگری بوده است . اما حالا بنظرم او فرق کرده بود . من به دوست داشته شدن از طرف او نیاز داشتم اما غرورم اجازه نمی داد حتی در آن شرایط تأسف بار که حالم به قدری بد بود که برای آغوشش پرپر می زدم قدمی به سمت او بردارم. دلم به سمت آغوش او می رفت اما گامهایم مرا در مسیر عقل به سمت در اتاق هدایت می کردند . نیرویی برای رفتن نداشتم . تمام تنم می خواست بر خلاف قدمهایم آنجا مقابل او بایستد . اما بالاخره توانستم به راه بیفتم . چند قدم به سمت در رفتم که خودش را مقابلم انداخت . بهت زده به او چشم دوختم و او بی اختیار مرا به آغوش کشید . حصار تنگ بازوانش قدرت هر عکس العملی را از من می گرفت . گرمای وجودش آرامم می کرد. مثل امنیت خاطری لذت بخش . صدای قلب عاشقش در گوشم می پیچید و من آرزو می کردم با او باشم حتی برای زمانی اندک . صدای آرامش در گوشم پیچید : خواهش می کنم فقط همین یه بار . . . دستاتو پشت کمرم حلقه کن . تمام وجودم نبض شده بود. دستان سرد و لرزانم را در انتهای کمرش گذاشتم . لحظات هر کدام برایم به ابدیت یک عمر می گذشت . دلم نمی خواست از او جدا شوم اما او چند لحظه بعد مرا از اسارت دستانش آزاد کرد و به سمت تختش رفت : متأسفم . . . (سرش را به زیر انداخت :) برو . اینجا نمون حال من دست خودم نیست . نمی دانم چرا نگاهم نمی کرد . برایم سخت بود از اتاقش خارج شوم اما دلم مجبور بود در پی پاهای عاقلم برود . وارد اتاقم که شدم در رابستم و برای لحظاتی کوتاه همانجا پشت در ایستادم . دلم گرفته بود . عقربه ساعت از دو گذشته بودند به سمت تختم رفتم . در حالیکه دراز می کشیدم احساس کردم سرشانه ام کمی خیس است . نگاهی به سر شانة لباسم انداختم . اوه ! خدای من ! سر شانة خیسم جای اشکهای داغی بود که متوجهش نشده بودم و حالا می فهمیدم چرا او وقتی رهایم کرد نگاهم نمی کرد . قلبم بی اختیار در سینه ام فشرده شد . . . سرم را روی بالشت گذاشتم و بغضم را فرو خوردم . می دانستم که نباید به او فکر کنم اما فکرش از ذهنم دور نمی شد . تا ساعتها درتختم غلط زدم تا بالاخره در کلنجار با خودم خواب چشمانم را ربود . . . با احساس نسیم خنکی که روی تنم می وزید و دور گردن برهنه ام می رفت به هوش آمدم . پلکهایم به واسطه بیخوابی دیشب هنوز سنگین بود : پاشو تنبل ! . . . به زحمت چشم گشودم. پنجره اتاقم باز بود و پرده اش در نسیم به رقص در آمده بود . آسمان پوشیده از ابر خاکستری بود . لذت نسیم مرا واداشت تا چشمانم را دوباره ببندم . هی !!! تازه به خودم آمدم و چشم باز کردم . سرم را به سمت صدا چرخاندم . کیان لبه تختم نشسته بود و با تردید نگاهم می کرد . با دیدنش خودم را به سرعت کمی بالا کشیدم و سعی کردم خودم را جمع و جور کنم : سلام ! . . . لبخند زد : سلام به روی ماه نشسته ات گلم .
– اینجا چیکار می کنی ؟!
اشاره ای به ساعت کرد . نگاهم روی صفحة ساعت دیواری میخکوب ماند : ووووواااای ! ( چشمانم از تعجب گرد شده بود ) این ساعت درسته ؟!!
- صبحونه امو تنها خوردم . نمی خوام نهارمم تنها بخورم . پس زودتر پاشو .
صدای پیچش روده هایم او را به خنده انداخت : فکر کنم خیلی گرسنه ات شده . پاشو حاضر شو می خوام ببرمت یه جای خوب .
– کجا ؟!
- حریصا... جایی که دیدنش حتماً بیشتر از اونی که فکر کنی برات لذت بخشه .

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۹
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی