پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 123
در آغوشش گرفتم و دستی روی موهایش به نوازش کشیدم.
- فدات شم، عزیزدلم از این فکرها نکن.
- آخه مامان و بابا هم چیزی نمیگن. احساس می کنم دیگه از دستم خسته شدند.
با اعتراض گفتم: عه تارا این چه حرفیه دیوونه! تو که می دونی همه مون چه قدر تو رو دوست داریم. مامان و بابا هم می دونی که همیشه نگرانن و دوست دارند که سر و سامون بگیریم. وگرنه این فکرهای تو اصلا درست نیست. بعدشم مامان و بابا با همه ی نگرانی هاشون اما منطقی ان و خودت دیدی که همیشه ما رو حمایت کردند و پشتمون بودند. پس دیگه از این حرفا نزن.
سکوت کرده بود که ادامه دادم: آدم باید کاری که دلش می خواد رو انجام بده، کاری که باهاش حس میکنه خوشحال و خوشبخته. نباید به قضاوت های مردم گوش داد. اصلا بذار برات یه داستان قدیمی تعریف کنم.
مشتاقانه نگاهم کرد.
- اون قدیم ها یه روز یه پدری می خواد پسرش رو نصیحت کنه. باباش سوار اسب میشه و پسر پیاده باهاش همراه میشه. یهو می شنوند که چند نفری از کنارشون رد میشن و با هم درباره شون حرف می زنند و میگن چه قدر این مرد خودخواه و بی فکره که هی به فکر خودشه نه پسرش که از راه رفتن خسته شده.
بعد خودش میاد پایین و پسرش رو سوار میکنه. یه خورده از مسیر رو میرن و باز می شنوند که مردم میگن، چه پسر بی فکری! پس احترام بزرگتر چی میشه؟! باباش باید با اون سن پیاده راه بره و اون وقت اون سوار باشه؟!
بعد تصمیم می گیرند که هر دو با هم سوار شن و بازم به گوششون می خوره که میگن به اون حیوون زبون بسته چرا رحم نمی کنید و دو نفری سوارش شدین؟!
بعد بازم تصمیم می گیرند که هر دو بیان پایین و کنار هم راه می رفتند که باز می شنوند که اینا چه دیوونه هایی هستند! چرا سوار نمیشن پس؟!
خلاصه هی یه چیزی به گوششون می خوره. باباش رو به پسرش میگه: دیدی؟ ما هر کاری می کنیم باز یه حرفی پشت سرمون می زنند. پس اگه بخوایم به حرفشون گوش کنیم و اهمیت بدیم که اصلا نباید زندگی کرد.
سری تکان داد: چه جالب بود.
- اینو برات تعریف کردم که دیگه همچین فکرهایی نکنی.
این بار نوبت او بود در

آغوشم بگیرد.
- قربونت برم آبجی کوچیکه. لامصب حرف ها و صدات خود مسکنه. خوش به حال جاوید که همچین فرشته ای گیرش اومده.
با فکر جاوید لبخند تلخی روی لبم آمد. چه قدر هم که از بودن با من خوشحال بود!
سکوت در این مورد را ترجیح دادم و بحث را عوض کردم: خب دیگه برو بگیر بخواب، به چیزای خوب فکر کن. منم که صبح باید برم شرکت.
سری تکان داد و از جا بلند شد. دیگر آن ناراحتی و دلخوری در نگاهش دیده نمی شد و چه قدر از این بابت خوشحال بودم که حرف هایم برایش اثر گذار بوده است.
با شب بخیری هر کدام سمت اتاق هایمان رفتیم.
روی تخت دراز کشیدم و به حرف های تارا فکر کردم. حرف هایی که حقیقت داشت.
عده ای هر موقع که دختر بچه ای را می بینند می گویند انشالله عروسی اش، اما هیچ کس نمی گوید انشالله موفق باشد، خوشبخت باشد، به آرزوهایش برسد‌. تمام موفقیت های دختر را خلاصه در ازدواج می کنند.
باید از همان کودکی به جای خواندن این حرف در گوش بچه‌ها به آنها یاد دهیم که مهم خوشحال و خوشبخت بودنشان است، مهم تلاش و جنگیدن برای خواسته‌هاست؛ ازدواج کامل کننده است اما همه چیز هم نیست.
اصلا ازدواج نکردن بهتر از بودن با آدم اشتباهی است که بودنش در کنار انسان جز عذاب چیزی ندارد‌.
چشمانم را بستم و سعی کردم فکرم را که هم‌چون قلبم مدام پیش جاوید بود را منحرف کنم.

نویسنده: فاطمه احمدی

ادامه دارد....
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر

🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان تبعیدی تقدیرم (کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۱۹
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی