👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 169
نیمه شب بود و خانه غرق درسکوت همیشگی اش بود در حالیکه تاریکی شب آبستن خبری جانکاه برای باران بود . کیان با احساس دستی رو شانه اش پلک گشود و قبل از آنکه حرکت سختی بکند محافظ ویژه خودش را عقب کشید و کیان توانست او را در نور پر رنگ چراغ تخت بشناسد . با بی میلی نگاهش را به او دوخت و خواب آلود گفت : چه خبر شده یاسر ؟ محافظ کاملاً گرفته بنظر می رسید : قربان . چیزی هست که باید ببینید . کیان از تخت پایین آمد و هر دو به سمت میز گوشه اتاق رفتند و در حالیکه پشت به در ورودی اتاق ایستاده بودند محافظ صفحه لب تاب را گشود و وارد ایمیل کیان شد.دیدن تصاویر فجیع گروگانگیری پدر و مادر باران کیان را به طرز وحشتناکی شوکه کرد. بی اختیار از فرط اندوه دستانش را بر سرش نهاد و صدا در حنجره اش لرزید : نه ! . . . خدای من اگه بلایی سرشون بیاره !!! . . . در حالیکه به سختی نفس می کشید و حالش به شدت بد بود از روی صندلی اش برخاست . . . به سمت تختش رفت و چون درماندگان روی تخت نشست . محافظ با اطمینان نگاهش کرد : قربان اگه اجازه بدید من خودم صبح زود می رم نیویورک . جاسوس گفته به اونجا منتقلشون کردن ، جاشونو پیدا می کنم . کیان نگاه بی فروغش را به او دوخت . او خودش را مقصر می دانست . بعلاوه نمی توانست در مورد دو محافظ بی گناهش که کشته شده بودند بی تفاوت باشد : سعی کن ظرف 48 ساعت صحیح و سالم گیرشون بیاری . این پسره دیگه خسته ام کرده . احتمالاً تو اداره پلیس آدم داره . دیگه نمی تونم ساکت بشینم . به خانواده اون دو تا محافظی که کشته شدن برس . اینقدر تأمینشون کن که تنها غمشون فقط غم دوری از عزیزانشون باشه . . . محافظ ویژه تعظیم کوتاهی کرد و در حالیکه قلباً اربابش را دوست داشت و حاضر به خدمت به او بود اتاق را ترک کرد . . . کیان با تردید به نقطه ای مبهم روی کف اتاق چشم دوخته بود . نباید به هیچ وجه اجازه می داد باران بویی از این ماجرا ببرد . پدر و مادرش برای او حکم همه چیز را داشتند و اگر می فهمید ممکن بود برای آزادی شان دست بکار احمقانه ای بزند . زیر لب با خودش گفت : " پسره احمق !. . . خودت شروعش کردی . . ."
از پنجره اتاق در حالیکه مهنا ، کیان ، خاله سیمین و محافظ ویژه کنارم ایستاده بودند مردی را در شلوغی جمعیت پشت پنجره دیدم . نمی دانم چرا اما او را می شناختم . او به من لبخند زد و من محو لبخند مهربانش شدم . آه ! چه دلتنگش بودم . گویی سالها بود ندیده بودمش . او پدر واقعی ام بود . . . نگاهی به سایرین انداختم ، آنها در حال صحبت بیرون را تماشا می کردند و هیچ کس حواسش به من نبود . خودم را آرام کنار کشیدم . به سالن آمدم تا در ورودی را برای پدرم باز کنم و اینکار را کردم . از اینکه کسی متوجه ما نشده بود خوشحال بودم. وقتی دستانم را در دست گرفت و با محبت به رویم لبخند زد دوست داشتم گریه کنم . اشک تنها چیزی بود که بیانگر احساسم در آن لحظه بود . او را به دنبال خودم کشیدم تا گوشه ای پنهانش کنم . داخل یکی از اتاقها شدیم . او نگاهی به اطراف انداخت و آنجا گویی را که کیان به من هدیه کرده بود یافت
نویسنده : مینو جلایی فر
ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۰