پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

#قناری_خاموش

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 27
لب های سفید و بی رنگش که در تضاد عجیبی با چشم هایش سرخش بودند را تکان داد و بی جان کلمات را به بیرون پرتاب کرد.
- با یکی از هم اتاقیاش دعواش شد، وسط دعوا یارو با چاقو می زنتش. ممنون که اومدید! با این که دکترم و یادم گرفتم تو مواقع خطر آرامش خودم رو حفظ کنم ولی بازم نشد، مغزم قفل کرده بود و نمی تونستم هیچ فکری کنم.
لبخندی بی رنگی فضای بیمارستان زدم.
- وظیفم بود، منم خیلی براشون نگران شدم. الان وضعیتشون چطوره؟
چشم های سرخش را روی هم فشرد و با تامل گفت: «خطر جدی نبوده، خوشبختانه ضربه ی چاقو خیلی عمیق نبود. تا دو سه روز دیگه حالش کاملاً خوب می شه. تمام ترسم از اینه که این اتفاق دوباره می افته.»
- نگران نباشید، من پیگیر کارا هستم.
سرش را تکان داد و آرام گفت: «خیلی ممنونم ازتون.»
حالش خوب و مساعد نبود و این به وضوح مشخص بود. با نگرانی گفتم: «حالتون هم خوب نیست، یکم استراحت کنید.»
چشم های سرخش را به چشم هایم دوخت و با لحنی که تلخ و حزن آلود بود، جواب داد:
- کسی نیست که بالای سرش بمونه. هیچ کس نیست، فقط من و اونیم!
لحن غم بارش دلم را فشرد، ناراحت نگاهش کردم و پیشنهاد دادم:
- من پیششون می مونم، شما برید و یکی دو ساعتی استراحت کنید. باید حالتون خوب باشه که بتونید ازش مراقبت کنید.
دستی به صورت خسته اش کشید.
- از اتاق عمل اومدم بیرون که این خبر رو شنیدم. الانم نمی تونم برم، الاناست که بهوش بیاد.
لبخندی اطمینان بخش زدم.
- برید و استراحت کنید، من حواسم کامل بهشون هست.
با تردید به چشم هایم نگاه کرد و سرانجام موافقت کرد که برود و استراحت کند.
- شما به عنوان یه برادر واقعاً خوبید. برادرتون آدم خوش شانسیه که شما رو داره.
قبل از رفتن پر اندوه گفت: «اگه یه برادر خوب بودم، برادرم الان حال و روزش این نبود.»
چهره ی مریض احوالش را از نظر گذراندم و روی صندلی کنارش نشستم.
- حالتون خوبه؟
دستش را روی پهلویش گذاشت و از میان لب های خشک و بی رنگش نالید:
- طاها... کجا... ست؟
- رفتن یکم استراحت کنن.
با درماندگی سرش را آرام به بالشت کوباند و بعد نگاهش را به سقف دوخت.
- درد دارم.
- دکتر گفت این دردا طبیعیه.
بی آن که نگاه از سقف بگیرد، عصبی و خشمگین غرید:
- می دونم، ولی درد دارم. مسکن می خوام!
با همان خونسردی قبل گفتم: «مسکن زیادش خوب نیست.»
- درد دارم!
روی صندلی سفت جا به جا شدم و بی توجه به ناله هایش پرسیدم:
- چطور این اتفاق افتاد؟
کلافه جواب داد:
- معلوم نیست؟ دعوام شده.
- چرا دعواتون شد؟
- مردک بد دهن داشت به یه پیرمرد توهین می کرد که دخالت کردم و به این جا ختم شد.
متفکر گفتم: «چرا باید یه دعوای کوچیک به همچین جایی ختم بشه؟»
با کنجکاوی چهره ام را رصد کرد و با تردید پرسید:
- یعنی فکر می کنی همه چیز برنامه ریزی شده است؟
افکار درهم و برهمم را کنار زدم و جواب دادم:
- فعلاً هیچی نمی دونم! راستی نگفتی؟ رفتار مشکوکی یا خصومت آمیزی تو این چند سال از فامیل یا دوست و آشنا ندیدی؟
- نه، هر چی گذشته رو زیر و رو می کنم، بیش تر مطمئن می شم که چیزی نبوده. نه من و ساره با کسی مشکل داشتیم و نه دیگران با ما!
- نمی دونم چرا حس می کنم همه چیز زیر سر یه آشناست، یعنی حس شیشمم این رو می گه.
بی تفاوت گفت: «حست اشتباه می گه.»
شانه ای بالا انداختم.
- نمی دونم، شایدم دارم اشتباه می کنم.
تقه ای به در خورد و قامت طاها سمیعی در چارچوب در پیدا شد. حال و اوضاعش بهتر از سه ساعت پیش بود و خبری از قرمزی چشم هایش هم نبود.
طوفان سمیعی با دیدن برادرش، اخم هایش را درهم کشید و حرص آلود گفت: «معلومه کجایی تو؟»
طاها سمیعی جوابی به این لحن پر غضبش نداد و با لبخندی به لب، سمتش رفت و نرم پیشانی اش را بوسید.
- خوبی داداش؟
طوفان سمیعی دستش را روی پهلویش گذاشت و با آه و ناله در جواب برادرش گفت: «نه، این درد لعنتی امونم رو بریده.»

ادامه دارد...

نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان قناری خاموش(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۲۰
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی