پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

#قناری_خاموش

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 30
زمانه عجب بازی های تلخی داشت. دوباره آهی کشید و صدای یکی از هم بندی هایش در بلند شد:
- به تو نامه می نویسم
به تو ای برادر من
به تو ای همیشه عاشق
ای امید و باور من
تویی مظهر صداقت
تویی دریای محبت
تو همون گرمی خورشید، توی تاریکی و ظلمت
برات از سیاهی گفتم، گفتم از ابرای پاره
از زمین خشک و تشنه، آسمون بی ستاره
به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوش بختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
صدای مرد قطع شد و یکی از هم بندی هایش با لحنی لوطی گفت: «ناز نفست!»
- چاکریم داداش!
چشم هایش را روی هم فشرد و از جا بلند شد، با قدم هایی که تعادل نداشتند به سمت حمام رفت. در آینه ی نصب شده ی روی دیوار به چشم های خسته ی خودش خیره ماند، چشم هایی که پر از درد و خستگی بودند، چشم هایی که دیگر داشتند کم می آوردند. سرش را پایین انداخت و با دستی لرزان از شدت ضعف، تیغ را از جلد در آورد.
* * * * *
رامش:
تیک... تاک... تیک... تاک... تیک...
سکوت دیوانه کننده ی خانه روی اعصاب نداشته ام ناخن می کشید. بابا دیروز صبح برای سمیناری به شیراز رفته بود و رامبد هم سر ظهر با شیرین به سمت شمال رفتند، قرار بود در این سفر با او حرف بزند و برای دکتر رفتن راضی اش کند. مامان هم یکی دو ساعت پیش به خانه ی عزیز جان رفته بود تا سری به او بزند و احتمالاً شب را هم همان جا می ماند.
خیلی کم پیش می آمد که خانه این طور خالی و دلگیر باشد. دست از تماشای اطراف کشیدم و از جا بلند شدم و به سمت بالکن رفتم. در بالکن را باز کردم و پا برهنه قدم به بالکن پا گذاشتم. خنکی و قلقلک کف پایم و باد خنک شبانگاهی رخنه کرده میان مو هایم، همه و همه باعث شدند لبخندی روی لبم بنشیند.
مو هایم را پشت گوش زدم و با علاقه ای زیاد گلدان های چیده شده ی دور تا دور بالکن را آب دادم. بعد از تمام شدن کارم، روی صندلی حصیری و پشت میز شیشه ای و چهار نفره ای که بعضی صبح ها را دورش می نشستیم و صبحانه می خوردیم، نشستم.
در سکوت به شهر ستاره باران چلچراغ رو به رویم خیره شدم، منتظره ی چشم نوازی بود. دیدن چراغ های زردی که از پنجره های هزار خانه به بیرون می تابید و شهر را روشن می کرد، نشان زندگی بود و همین به دلم شادی می بخشید.
با یاد آوری چیزی، از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم و بعد از برداشتن دیوان اشعار فروغ فرخزاد به روی بالکن برگشتم و سر جایم نشستم. با لذت صفحه ای از کتاب را باز کردم و خواندم:
- گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
با صدایی آرام تر از قبل دوباره تکه ی آخر شعر را تکرار کردم:
- پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت!
این شعر عجیب مرا یاد طوفان می نداخت. با قطره ی اشکی که روی واژه ای از شعر رقصید، متعجب به صورتم دست کشیدم و از خیسی اش شوکه شدم. کِی اشک ریختم که خودم متوجه نشدم؟ اصلاً برای چه اشک ریختم؟
سر از کار دلم نمی آوردم، چقدر حال این روز های دلم عجیب می نمود. کار های عجیب از آن سر می زد، مثل گریه کردن برای طوفان سمیعی!
با این اعتراف چشم هایم گشاد شد و هینی کشیدم و دست روی دهانم گذاشتم. گریه برای طوفان سمیعی؟
از شدت شرم و خجالت لبم را گزیدم ولی افکار شوم بیشتری هجوم آوردند و شروع به خوردن مغزم با سوال هایشان کردند. هر چه گفتم: «او زن دارد و عذا دار است، تاثیری نداشت! ذهنم بی اجازه به سمت و سوی او می رفت و سرک می کشید.» فایده نداشت و او کار خودش را می کرد.
با صدای زنگ گوشی قلبم هری در سینه ریخت و از جا پریدم. در حالی که دستم روی قلبم بود، دنبال منشأ ترسم گشتم و با دیدن گوشی که روی میز خاموش و روشن می شد، خم شدم و برش داشتم.
دیدن شماره ی طاها سمیعی به ترسم افزود. نکند اتفاقی تازه برای طوفان افتاده باشد؟

ادامه دارد...

نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان قناری خاموش(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۲۱
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی