👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 171
وقتی هم گام با او زیر نور مهتاب کنار ساحل قدم می زدم و صدای آرام امواج مدیترانه گوشم را پر از حس خوشایند زنده بودن می کرد خارج از حد وصف غرق لذت بودم . تنها چیز آزار دهنده سکوت تلخ او بود و نگاهش که چون عقابی زخم خورده می نمود : امشب هوا عالیه ! مگه نه ؟ نگاهش را از پس یک ذهن درگیر به من دوخت . خیلی طول کشید تا مرا از انتظار جواب در بیاورد . اوه ! . . . همینطوره . دلم می خواست با هم حرف می زدیم و بعد از چند لحظه باز هم برای شکستن سکوت بینمان پیش قدم شدم : آسمون صاف شده . . . بر خلاف بعدازظهر. نگاه گرم اما مستأصلش را به نگاهم دوخت . به قدری غرق افکار خودش بود که بنظرم می رسید اصلاً صدای مرا نشنیده است : می خوای در موردش باهم صحبت کنیم ؟ با تعجب لب گشود .
– در مورد چی ؟!
- در مورد چیزی که اینقدر ذهنت رو به هم ریخته .
ایستاد با تردید نگاهم می کرد . لبخند زدم : می تونی با من درد و دل کنی . من آدم راز داری هستم . چند لحظه نگاه ماتش روی من ثابت شد : تا به حال اینکار رو نکردم . . . از حرفی که صادقانه زده بود جاخوردم : چطور ممکنه ؟!!! یعنی تا به حال با کسی درد و دل نکردی ؟ با لحنی کاملاً جدی جواب داد : مرد باید محکم باشه . رازی که روی زبونت اومد دیگه راز نیست . درد و دل معنی نداره . برای یک لحظه از طرز تفکرش ترسیدم اما بعد با لبخند سری تکان دادم : بیخیال بابا ! سخت نگیر . . . من اگه روزی یه بار با مامانم حتی تلفنی درد و دل نکنم می میرم .
– من با تو فرق دارم .
– چه فرقی ؟!!
- من یه مردم . مرد باید مثل یه کوه سخت و شکست ناپذیر باشه . اگه بشکنه و لب باز کنه دیگه نمی شه بهش اعتماد کرد .
او آنقدر به خودش سخت می گرفت که برایم قابل تصور نبود . بار دیگر به راه افتادیم و من برای اینکه حداقل او را از افکار آزار دهنده نجات دهم گفتم : آقای مرد . . . ( لحنم او را به خنده انداخت و من نیز در حالیکه لبخند می زدم ادامه دادم :) دوست داری شعر بخونیم ؟ با لبخند جواب داد : من ذهنم درگیره چیزی به ذهنم نمی رسه . اما تو اگه می خوای بخون .
– اگه می خوای بخون خیلی بی مزه اس . حس می کنم داری خودتو مجبور می کنی گوش بدی .
نگاه جذاب و شیطنت بارش برای لحظه ای همان رنگ سابق را گرفت : خیلی خب . اگه ممکنه برام یه شعر بخون . لبخند زدم : باشه حالا که اصرار می کنی می خونم . . .
باران ذوق زده شروع به خواندن کرد در حالیکه کیان عمیقاً آرزو می کرد برای یافتن پدر و مادرش زمان به اندازة کافی داشته باشد . اشکان می توانست قبل از شروع چنین بازی خطرناکی به عواقبش بیندیشد و حالا این کیان بود که قصد داشت تا آخر خط پیش رود تا زمانیکه خیالش کاملاً از بابت این پسر و پدر راحت نمی شد دست از دنبال کردن ماجرا بر نمی داشت . باران با ذوق شعرش را زمزمه می کرد بی آنکه بداند مردی که سخت و محکم در کنارش گام بر می دارد با فشردن دکمه ضبط صدای موبایلش صدای او را برای آینده نزدیک و روزهای تنهایی اش ذخیره می کند . او به لحن خوش آهنگ صدایی که قلبش را آرام می کرد گوش سپرده بود و به این می اندیشید که تنها یک چیز در طول عمرش توانسته بود او را به زانو در آورد و آن تجربه شیرینی عشقی به دور ازهوس بود . عشقی که او را از جهنمی که برای خودش ساخته بود تا لطافت مهتابی شبانه در ساحل مدیترانه آرام کشانده بود و حالا با هر گام که بر می داشت و با هر نگاه به چشمان معصوم و پر از سادگی باران از خودش می پرسید . این لذت و این رویای شیرین کی به پایان خواهد رسید و او را به حال خودش رها خواهد کرد ؟
نویسنده : مینو جلایی فر
ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۱