👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 31
با اضطراب تماس را جواب دادم و طاها سمیعی با صدایی خونسرد جوابم را داد، همین باعث شد که خیالم راحت شود که اتفاقی نیفتاده.
- ببخشید این موقع شب مزاحم شدم.
- نه خواهش می کنم.
- راستش زنگ زدم ببینم کی وقت می کنید که همراهم بیاین بریم خونه ی راننده ی سابق طوفان؟
با اشتیاق پرسیدم:
- آدرسش رو دارید؟
- آره، طوفان داد.
خوشحال گفتم: «خیلی خوبه! من هر وقت که بگید، میام.»
مهربان و ملایم خندید و گفت: «خیلی ممنون، پس اگه شد فردا بریم.»
- باشه، چه ساعتی؟
- طرفای هشت و نیم خوبه؟
- بله.
- فقط نیازی نیست ماشین بیارید، من خودم میام دنبالتون.
- باشه، خیلی ممنون.
- خواهش می کنم، کاری ندارید؟
زبان روی لبم کشیدم و با شک و تردید گوشی را در دست فشردم. برای پرسیدن سوالم، تردید داشتم ولی سر انجام آن را کنار گذاشتم و پرسیدم:
- حال برادرتون خوبه؟
آهی کشید و آرام جواب داد:
- آره، تقریباً دیگه زخمش خوب شده و بردنش زندان.
برای دلداری دادنش جمله ای که خودم هم به آن ایمان داشتم را گفتم: «ناراحت نباشید، انشالله خیلی زود برای همیشه از زندان بیرون میان.»
- آرزوی قلبی منه!
تماسم با طاها سمیعی که تمام شد و خداحافظی کردیم، از روی صندلی حصیری بلند شدم و بعد از برداشتن کتاب شعرم، از بالکن بیرون رفتم.
بعد از خوردن سالاد الویه و مسواک زدن به تخت رفتم تا برای صبح حسابی سر حال و آماده باشم. با لبخند پتو را به عادت همیشه تا روی گردنم بالا کشیدم چشم هایم را روی هم گذاشتم و برای بار آخر آن جمله را زمزمه کردم: «پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت!» و بعد به خوابی آرام و آسوده و بسیار عمیق فرو رفتم.
* * * * *
بعد از پوشیدن کفش هایم، از واحدمان بیرون زدم و سوار آسانسور شدم. بعد از رسیدنم جلوی در، دیدن ماشین آشنای طاها سمیعی باعث شد به آن سمت راهم را کج کنم. سوار ماشین شدم و بعد از سلام دادن، کیف را روی پایم گذاشتم و با لحنی شرمنده گفتم: «واقعاً معذرت می خوام که دیر کردم.»
مسلط فرمان را چرخاند و با یک حرکت دور زد و از کوچه بیرون رفت و در همان حال جواب داد:
- خواهش می کنم، یکی دو دقیقه بیشتر نبود.
نیمی از راه به سکوت گذشت و من در آن مدت به خیابان های شلوغی که هر لحظه جهتشان جنوبی تر از قبل می شدند، خیره ماندم. هر چه بیشتر پیش می رفتیم، شهر بیشتر تغییر می کرد، از جدول های نداشته ی کنار خیابان بگیر تا درخت کاری های یکی در میانی که آن هم بیشتر درخت هایش خشک بودند و علف هایی که به زردی می زدند. حتی آسمان هم خاکستری رنگ بود. با کنجکاوی کمی پنجره را پایین دادم و بوی فاضلاب و زباله های مانده در بینی ام پیچید و معده ام را به تلاطم انداخت.
ناراحت نگاه از بیرون گرفتم و به چهره ی خونسرد طاها سمیعی زل زدم. با حس سنگینی نگاهم، به سمت چرخید و ناراحتی ام را که دید، لبخندی زد.
- شاید باورت نشه ولی یه روزایی که خیلی دورن، من و طوفان هم همچین جاهایی زندگی می کردیم.
با بهت و تعجب نگاهش کردم و او ادامه داد:
- خیلی از اون موقع گذشته، ولی هنوزم یادمه. طوفان شب و روز کار کرد تا ما به این جایی که هستیم، برسیم. من بچه بودم که پدر و مادرم فوت کردن، فامیلی هم نداشتیم که ما رو به سرپرستی بگیره، برای همین خومون گلیمون رو از آب بیرون کشیدم.
چشم هایش را به چشم هایم کوک زد و با غم گفت: «طوفان نه بچگی کرد، نه جوونی و نه جوونی، اون اصلاً زندگی نکرد تا من درس بخونم و برای خودم کسی شم. تازه یکم اوضاع رو به راه شده بود و داشت مزه ی شیرین زندگی رو می چشید که این اتفاق افتاد.»
لبخندی اجباری که در تضاد با غم سنگین روی قلبم بود، زدم.
- هنوزم برای زندگی جدید و دوباره دیر نیست. برادرتون می تونه از نو بسازه، البته با کمک شما!
- آره، همین چیزاست که باعث شده به آینده امیدوار باشم و قوی و سر پا بمونم.
ادامه دارد...
نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۱