پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 172
صدای زنگ موبایل او را از عالم خود بیرون کشاند و باران سکوت کرد . دیدن شماره بهادری بر صفحه موبایل باعث تعجب کیان بود . گوشی را کنار گوشش گذاشت : سلام !!! . . .
– سلام پسر. تعجب نکن . تا دیر وقت مهمونی بودم اما خبرم اینقدر مهم بود که نتونستم تا صبح صبر کنم . خواب که نبودی ؟
- نه . . .
– می دونم چی خوابت رو پرونده . تازه تو اینترنت بودم . باران هم گروگان گیری رو دیده ؟
کیان نگاه تلخ و غمزده اش را برای لحظه ای از باران عبور داد. او در کمال آرامش به پهنه بیکران و آرام دریا چشم دوخته بود . کیان پاسخ داد : نه . . .
– خوبه . اینطوری بهتره . می دونم که به خاطر باران نمی خوای آخر این ماجرا رو بد تموم کنی . اما خبرم دست و بالت رو باز می کنه . پلیس نبش قبر کرده . حدسم درست بود . مشکاتی تو قبرش خوابیده . کیان در حالیکه شوکه شده بود سعی کرد در برابر باران کاملاً عادی صحبت کند : چطور ؟! این نمی تونه درست باشه .
– می تونه پسر . هیچ کلکی تو کار نیست . مشکاتی سرجای خودش زیر یه خروار خاک خوابیده . اون که سر تو نازل شده برادر دوقلوشه . طبق تحقیق پلیس معلوم شده برادره شوهر سابق زن مشکاتی بوده . اون با نقشه از همسرش جدا می شه و دختره خودش رو با طرفند به پدر باران که یه زمانی می خواستش نزدیک می کنه و باهاش ازدواج می کنه و بعد از چند سال بالاخره موفق می شه با کمک پسرش سر مشکاتی رو زیر آب کنه... پلیس به جرم قتل دنبال پدرو پسره . . . حالا دیگه همه چی دست خودته . می دونم که زودتر از پلیس بهش می رسی . فقط حواست رو جمع کن که تمیز کار کنی . نمی خوام سر این ماجرای کوچیک بیام پشت میله ها ملاقاتت. کیان که شنیدن خبر جدید خوشحالش کرده بود لبخندی بر لب نشاند : نه . نگران نباش . تمیز جمعش می کنم . بهادری نیز مثل همیشه سرخوشانه خندید : می بینمت پسر ! موفق باشی . . .
وقتی تماسش را قطع کرد لبخند بر لب داشت . نگاهش کردم . حس می کردم دیگر کلافه نیست . کنارم ایستاده بود و نگاهی به آسمان انداخت : چقدر همه چی آرومه ! ( لبخندی به علامت تأیید زدم و او چشمانش را که در تاریکی می درخشید به من دوخت :) فکر کنم یکی دو روزمجبورم تنهات بذارم . از تصور تنهایی قلبم لرزید و وارفتم . نگاهم رنگ التماس گرفت : اوه !!! نمی شه نری ؟ از لحنم جاخورد . گویی انتظار آنهمه دلبستگی را از جانب من نسبت به خودش نداشت . مستأصل لب گشود : مجبورم . یه سفر کاریه . غمزده به او چشم دوخته بودم . حتی تصور دوری اش در آن غربت نفسم را تنگ می کرد : می شه منم باهات بیام ؟ . . . نمی خوام اینجا تنها بمونم اونم حالا که حتی حق صحبت کردن با پدر و مادرم رو هم ندارم . با لحنی قاطع جواب داد : حرفشم نزن . . . این یه سفر کاریه خطرناکه . من کارم معلوم نیست . اما من نمی خواستم تنها بمانم . دلم از دوری او می گرفت . قلبم می شکست غربت و دوری از والدینم گلویم را می فشرد . به خطرش اهمیتی نمی دادم . اما دلم می خواست در آن لحظات که قرار بود به نبودن هم عادت کنیم بیشتر کنارش باشم . با حسرت لب گشودم : می فهمم . . .

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۲۱
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی