👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 130
جاوید
با کلافگی و دلشوره ای که گریبان گیر قلبم شده بود، سرم را به شیشه ی داغ از آفتاب تیز اوایل تیر ماه تکیه دادم.
نگران خزان بودم؛ هر چه هم زنگ می زدم و می خواستم با خزان صحبت کنم اما اجازه نمی داد.
دستم را کلافه لا به لای موهایم فرو بردم؛ داشتم از دلشوره دیوانه می شدم.
دستی روی شانه ام نشست و لحن آرام و دلگرم کننده ی ماکان به گوشم خورد: یه کم آروم باش.
نگاهم را از آن نقطه ی نامعلوم گرفتم و به او دوختم.
با ناراحتی زمزمه کردم: چه جوری آخه؟ دارم دیوونه میشم. همش می ترسم اون مرتیکه اذیتش کنه. خزان من از هیچی خبر نداره. اصلا نمی دونه موضوع چیه.
- می فهمم حالت رو. اما نباید این جوری خودت رو ببازی.
کلافه گفتم: من هر کاری کردم که نفهمند خزان نقطه ضعف منه. قبل ازدواج سعی می کردم ازش دوری کنم اما نشد؛ حتی قبل از عقد خواستم همه چیو به هم بزنم که یه مدت از هم دور شیم که یه وقت بهش آسیبی نرسه اما نتونستم؛ دوسش داشتم، نمی تونستم ناراحتی اش رو ببینم. خودمم تحمل دوریش رو نداشتم. اصلا همش تقصیر من بود؛ بخاطر من اون رو دزدیدند. اگه بلایی سرش بیاد...
میان حرف هایم آمد: عه این چه حرفیه؟ اتفاقیه که افتاده ولی ما داریم تلاشمون رو می کنیم که نجاتش بدیم و این ماجرا رو برای همیشه تموم کنیم. پس توام امیدوار باش.
سری تکان دادم و سکوت را ترجیح دادم؛ من هر کاری از دستم ساخته بود باید برای خزان انجام می دادم؛ حتی اگر به قیمت جانم تمام می شد.
جلوی ویلا ایستادیم. ماکان رو به مهرداد که روی صندلی جلو نشسته بود گفت: اوضاع چه طوره؟
در همان حین که با لپ تاپش مشغول بود پاسخ داد: دوربین ها رو از کار انداختیم فقط خیلی سریع باید وارد شید چون وقت کمی داریم و اگه متوجه ی دوربین ها بشن شک می کنند. حواستون به نگهبان ها هم باشه. یه سگ هم توی حیاط دارند که یکی از بچهها رو می فرستیم تو که بی هوشش کنه و مزاحم کار نشه.
ماکان با گفتن 《همه چیز عالیه》 از ماشین پیاده شد؛ منم هم پایین رفتم.
ماشین ها کم کم داشتند می رسیدند و سرهنگ در حال توضیح دادن عملیات بود.
نگاهش به من و اسلحه ی بسته به کمرم افتاد و با اخم گفت: مگه نگفتم تو لازم نیست اقدامی کنی؟ پس اون اسلحه رو پس بده و همین جا بمون.
مانند خودش اخمی کردم: منم گفتم که باید همراهتون باشم.
با تحکم گفت: ما کلی حرف زدیم.
من هم مانند خودش با تحکم پاسخ دادم: ولی من که قبول نکردم.
مهرداد سمت ما آمد و مضطرب گفت: وقت زیادی نداریم. بهتره زودتر دست به کار شیم.
بحث رفتن و حضور من در عملیات به فراموشی سپرده شد.
یکی از سربازها به سرعت از در بزرگ سیاه رنگ بالا رفت و در را برای ما نیز گشود.
- خوشبختانه خبری از نگهبان این دور و بر نبود.
سرهنگ با گفتن: مراقب باشید، دستور عملیات را داد.
همه به آرامی و با احتیاط داخل خانه شدند. من هم جلو رفتم که دستم توسط ماکان کشیده شد و حرص زد: دیوونه بازی در نیار جاوید. خودت خوب می دونی خطرناکه. پس همین جا منتظر بمون. انشاالله که همه چی خوب پیش میره. ما هم تلاشمون رو می کنیم و مراقب خانومت هستیم.
دستش را پس زدم و با جدیت گفتم: زنم گیر اون مرتیکه ی عوضی افتاده. بعدش اون وقت من همین جا بمونم و دست رو دست بذارم؟
منتظر اعتراض و عصبانیتش نشدم و با قدم های بزرگ خودم را به داخل رساندم.
به آهستگی و با احتیاط و طبق آموزش هایی که در این مدت دیده بودم، خودم را با گروه وفق دادم و تلاشم را کردم که احساسم به عقلم غلبه نکند و عملیات را خراب نکنم.
با دیدن یکی از نگهبانان و سر و صدایش، قسمت اصلی عملیات آغاز شد.
سر و صدای بلند تیراندازی فضا را پر کرده بود و بقیه ی اهالی آن خانه هم از موضوع با خبر شده و همگی در حال مقابله بودند.
گلوله ای سمت پای یکی از نیروهای ما برخورد کرد.
نویسنده: فاطمه احمدی
ادامه دارد....
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۲