👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 32
ماشین که توقف کرد، نگاهم روی کوچه ی خلوت و ساکتی که در آن بودیم، ثابت ماند و با دقت براندازش کردم. فاضلاب های راه افتاده در وسط کوچه، ساختمان های نیمه خرابه و خرابه، آسفالت ناهموار! همه و همه باعث شد که دلم به حال این وضع و حال راننده ی طوفان بسوزد.
از ماشین پیاده شدم و به اطرافم نگاه کردم. آهی از سر ناراحتی کشیدم و به سمت طاها سمیعی که آن طرف ماشین ایستاده بود، برگشتم.
- خونه ی راننده ی سابق برادرتون کجاست؟
نگاه پر اشتیاقش را از اطراف گرفت و جواب داد:
- ته همین کوچه است.
دست به جیب به طرفم آمد و هم قدم با هم به سمت ته کوچه راه افتادیم و او با صدایی که اشتیاق و انگار نوعی خوشحالی از تجدید خاطراتش در آن بود، گفت: «اون روزا سخت بودن، ولی کاش هیچ وقت تموم نمی شدن. اون موقع دغدغه هامون کم تر بودن و قلبمون گرم تر. چیز زیادی نداشتیم، ولی حال دلمون خوب تر از الان بود. کاش تو همون دوران می موندیم، کاش هر شب آرزو نمی کردم که از او وضع در بیاییم. اگه پولی نداشتیم، شاید طوفان به جرم قتل تو زندان نبود، پول دشمنی میاره، کینه و کدورت داره، پول لذت بخش ولی کثیفه!»
نگاهم میخ زمین بود ولی به آرامی در جواب درد و دل هایش گفتم: «آدما همینن، وقتی به آرزوهاشون می رسن تازه ضررش رو می فهمن. پول هم مثله هر چیز دیگه ای پر از ضرر و پر از منفعته! برادرتون الان تو یه امتحان بزرگه و شما باید کمکش کنید که تو دوئل با سرنوشت برنده بشه.»
جلوی در خانه ای طوسی که جای جایش اثر زنگ زدگی و از رنگ رفتگی بود، ایستادیم و طاها سمیعی چند بار به در کوبید. صدای همهمه و صحبت در حیاط بلند شد و بعد از چند دقیقه ی طولانی در را باز کردند و زنی که چادرش به کمر داشت و چاقی اش در ذوق می زد، بین چارچوب در جا گرفت. با اخم هایی درهم و لحنی طلبکار پرسید:
- فرمایش؟
هم زمان با طاها سمیعی سلام دادم و زن با اکراه جوابمان را داد و دوباره سوالش را تکرار کرد.
- کارتون چیه؟ این جا چی می خواین؟
طاها سمیعی لبخندی زد و با لحنی آرامش بخش و مودبانه گفت: «با آقای مرادی کار دارم، آقای سهراب مرادی!»
زن انگار هزار بار به این سوال جواب داده بود که سریع با لحنی تند جواب داد:
- نیست، از این جا رفته.
این بار من پیش قدم شدم و پرسیدم:
- کجا رفتن؟ همسر و خانوادشون کجا هستن؟
زن پر از خشم براندازمان کرد.
- رفته و زن و بچه اش رو هم با خودش برده. نمی دونم کدوم جهنم دره ای رفتن، مرتیکه ی عوضی پول دو ماه اجاره خونه رو نداد و شبونه فرار کرد، حتی اثاثشم با خودش نبرد.
- یعنی هیچ حدس و گمانی نمی زنین که ممکنه کجا رفته باشن؟
زن بی تفاوت «نوچی» کرد و طاها سمیعی با لحنی اغواگر گفت: «اگه کمک کنید، من می تونم کرایه خونه ی عقب افتادشون یا حتی بیشترش رو بدم.»
زن با چشم های ریز و قهوه ایش پر از تردید نگاهی به سر تا پای طاها سمیعی کرد و با حرص و طمع بسیار گفت: «نمی دونم کجا رفتن، ولی معلوم بود این سهراب ماذمور یه دسته گلی به آب داده، این آخرا اصلاً خونه بیرون نمی زد، تا این که یه دفعه یکی اومد پیشش و نمی دونم چی بهش گفت که سهراب شد مرغ سر کنده و شبونه با عیالش فرار کرد.»
با ذهنی درگیر چشم هایم را ریز کردم و پرسیدم:
- شما اونی که اومد پیشش رو نشناختین؟
- نه! من تو حیاط بودم و سهراب جلوی یارو وایساده بود ولی به یارو می خورد که مایه دار باشه، لباساش شیک و پیک بودن و بوی عطرش تا توی حیاط پیچیده بود، بوی عطرش هنوز تو دماغمه، بوی میخک و از این شکلات بی مزه با کلاسا می داد.
ادامه دارد...
نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۲