👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 173
سپس پشت به او به سمت ویلا حرکت کردم . هنوز یک قدم بیشتر بر نداشته بودم که مچ دستم را گرفت . بی اختیار نگاهش کردم : اینجا باشی خیالم راحت تره . نمی خوام بیخ گوشم باشی و هر لحظه خطر تهدیدت کنه . آخرین ترفندم برای راضی کردنش پوزخندی مات بود که بر لبم نشاندم و گفتم : می فهمم . این همون چیزیه که قرار بود بهش عادت کنی . خوشحالم که موفق شدی . دستش را آرام از دستم جدا کردم و به راه افتادم . پنج شش متر با گامهایی سست و لرزان از او دور شده بودم و به حال خودم که موفق نشده بودم حسرت می خوردم . از فاصلة دور صدایم زد : باران ! . . . غمزده سرم را به سمتش چرخاندم و او ادامه داد : برای دو ساعت دیگه آماده باش . لبخند بر لبم نشست و در حالیکه عمیقاً خوشحال شده بودم او گفت : امیدوارم از همراهیم پشیمون نشی . . . سفر به نیویورک شهر آسمان خراشها و برجهای بلند و زیبا برایم بیش از حد لذت بخش بود . بخصوص اینکه می توانستم در کنار کیان باشم . اما بیخوابی شب و پر حرفیهایم در هواپیما که به هیچ وجه دست خودم نبود به قدری خسته ام کرده بود که بلافاصله بعد از رسیدن به آن هتل با شکوه ترجیح دادم استراحت کنم . اتاقهای آن هتل خارج از حد تصور زیبا ، شیک و گران قیمت بود . تمام وسایل لوکس و بی نظیرش از سرویس بهداشتی گرفته تا سرویس خواب و مبلمان و دکوراسیون اتاق بی نظیر بود بعلاوه اینکه اتاقها کاملاً بزرگ و دلباز و با دیوارهای شیشه ای رو به چشم انداز بی نظیری از شهر بود . کیان بعد از گذاشتن من در هتل فقط به من گوشزد کرد که دو محافظ را پشت در اتاقم گذارده است و خودش مشغله کاری را بهانه کرد و همراه با محافظ ویژه که او نیز همراهمان آمده بود از هتل خارج شد . من نیز بعد از کمی فضولی کردن و دیدار از اطراف و اکناف اتاق وقتی خوب سر از همه جا در آوردم و به قول مادربزرگم " خوب همه جا را از خودم کردم " در حمام بی نظیرش دوش آب گرم گرفتم تا هم خستگی از تنم بیرون رود و هم بهتر بتوانم بخوابم . اما بیخوابی و خستگی شب قبل به قدری به من فشار آورده بود که وقتی حوله صورتی رنگم را به تن کردم و از حمام خارج شدم پلکهایم را به زحمت باز نگه داشته بودم . می دانستم که به این زودیها خبری از کیان نمی شود اما مجبور بودم گیسوانم را خشک کنم و لباس بپوشم . نمی خواستم غافل از دنیا خوابم ببرد و ناگهان با حضور او غافلگیر شوم . بعد از سشوار کردن موهایم بلوز و شلوار اسپرت و راحتی پوشیدم و شیرجه رفتم وسط تخت خوشخواب دو نفرة اتاق . تختش به قدری نرم و راحت بود که حس می کردم روی ابرها افتاده ام . باز نگه داشتن پلکهایم دیگر غیر قابل امکان بود و فکر می کنم در عرض تنها چند ثانیه به خواب عمیقی فرو رفتم . . .
کیان بعد از گذراندن ساعتهای طولانی و خسته کننده در حالیکه نمی توانست شرایط را همانگونه که بود تحمل کند روی کاناپه اتاق مجاور نشسته بود و محافظ ویژه سعی داشت با کمال دقت زخم کهنه پشت کتفش را که بعد از درگیری با آدمهای مشکاتی در خیابان نزدیک مترو بار دیگر سرباز کرده بود پانسمان کند . محافظش خیلی خوب می دانست که اربابش وقتی آنطور به یک جا خیره می ماند و با ابروان درهم کشیده به فکر فرو می رفت به هیچ وجه از عملکردش راضی نیست . برای کیان زند چیزی به نام شکست وجود نداشت و هرگز نمی توانست بپذیرد که حل موضوعی مثل این گروگانگیری احمقانه بیش از 48 ساعت برایش به طول انجامد .
نویسنده : مینو جلایی فر
ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۲