👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 132
بی توجه به سوالات پی در پی اش که کوچکترین فرصتی برای پاسخ دادن آن نداشتم گفتم: همه رو بهت میگم فقط سریع باید از اینجا ببرمت.
روی زمین نشستم و دستم سپس طناب دور پاهایش رفت.
حرص زد: یعنی چی؟ چرا هیچ وقت جواب منو نمیدی؟
عصبی نگاهش کردم: گفتم سر فرصت بهت میگم. بیا کمک این طناب رو باز کنیم تا زودتر از این خراب شده ببرمت.
لحن پر تحکمم باعث شد سوالاتش را تمام کند و با کمک یکدیگر طناب محکم دور پایش را باز کردیم.
تازه نگاهم به صورتش افتاد و با دیدن آن کبودی ها و خون خشک شده، با خشم زمزمه کردم: زنده اش نمیذارم.
دستم روی گونه اش نشست و اشکی که از چشمش چکید را پاک کردم.
- پاشو قربونت برم. باید زودی ببرمت.
- من می ترسم.
دستش را کشیدم و بلندش کردم.
- نترس خزانم. من پیشتم.
نگاهش به اسلحه ام افتاد و پرسید: اون اسلحه پیش تو چی کار میکنه؟
دستش را محکم گرفتم و دنبال خود کشاندم که مقاومت کرد.
- با توام. من دارم از ترس پس می افتم اون وقت تو این طوری می کنی؟ حداقل بگو جریان چیه؟
کلافه و نگران نگاهی به در انداختم و تند تند گفتم: میگم همه چیو، به جون خودت میگم فقط الان دنبال من بیا تا کسی نیومده. از چیزی هم نترس، من پیشتم.
چشمانش نگران بود اما انگار که کمی آرام گرفت و بی حرف دنبالم آمد.
لحظه ی آخر که قدمی بیشتر نمانده بود به در برسیم، در باز شد و فرشاد داخل آمد.
خزان با دیدنش دستانش را محکم دور بازویم حلقه کرد؛ دست هایش از ترس به رعشه افتاده بود؛ حق داشت از او بترسد چرا که خیلی از این قضایا زیر سر او بود.
در اسلحه در دست داشت و سریع در را پشت سرش بست و همان طور که حواسش به ما بود، در را قفل کرد و با تمسخر خنده ای کرد.
- به به کبوترهای عاشق. دیدین چه آدم خیرخواهی ام که به هم رسوندمتون؟!
اسلحه اش سمت خزان گرفته بود و تمام حواس من آنجا بود.
با خشم غریدم: اون اسلحه رو بکش اون طرف.
- اون اسلحه ات رو بنداز وگرنه قول نمیدم که یه گلوله ی خوشگل تو مغز این خانوم خوشگل خالی نکنم.
سعی کردم بدون آن که توجه اش جلب شود، خزان را به پشت سرم هدایت کنم و با حرف زدن با او کمی وقت بخرم تا نیروها زودتر برسند.
- تو با من مشکل داری پس با خودم مشکلت رو حل کن.
پوزخندی زد.
- نه دیگه. آخه می دونی چیه؟ اون موقع ها بابا جونت مامان منو کشت، ما رو تنها و آواره ی کوچه، خیابون ها کرد. عزیزترین کس زندگیم رو ازم گرفت. می خواستم اول برم سراغ بابات ولی بعدش گفتم چرا من این کار رو نکنم؟! چرا نرم سراغ کسی که دوست داره؟ ازت خواستم بی خیال پروژه شی، اون مدارک رو بهم بدی. پات رو از اون قضیه بکشی بیرون و به کسی حرفی نزنی. می دونی که حاضر بودم هر چه قدر می خوای بهت پول می دادم ولی حرف تو گوشت نرفت. پس باید تاوانش رو بدی.
چهره اش متفکر شد: فکر کنم کشتن عشقت جلوی چشمای خودت، تاوان بدی نباشه؟ نظرت چیه؟
با چشمانی که شعله های کینه و خشم در آن زبانه می کشید نگاهش کردم و از میان دندان های قفل شده از حرص غریدم: دهنت رو ببند.
دست خزان دور بازویم محکم شد. رنگش پریده بود.
اسلحه را به قصد شلیک سمتش گرفتم و بدون آن که اجازه بدهم تا به خودش بیاورم، ماشه را فشردم و آه از نهادم برخاست و به شانس بدم لعنتی فرستادم. اسلحه خالی بود.
نویسنده: فاطمه احمدی
ادامه دارد....
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۲