👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 175
نمی دانم چرا لبهای خوش فرمش را با آن لبخندهای شیرین مرور می کردم و حسی عمیق مرا پر از خواستنش می کرد . دلهرة این وسوسه نفسم را به شماره انداخته بود . بی اختیار روی او خم شدم . وقتی لبهایم به اندازة یک تردید با لبانش فاصله داشت و حرم نفسش مثل نوازشی لطیف و گرم روی پوستم می نشست بیحرکت ماندم . تردید دست و پایم را لرزاند . نمی دانم چند ثانیه در تردید دست و پا زدم اما سر انجام خودم را عقب کشیدم . نفسم را یکجا بیرون دادم و خواستم از کنارش برخیزم که مچ دستم را گرفت . از ترس نفسم بند آمد. چشمانش بسته بود اما من از فرط خجالت سرخ شده بودم . حتی تصورش را هم نمی کردم بیدار باشد . به خودم لعنت می کردم و در حالیکه به سختی نفس می کشیدم آرزو می کردم چشمانش را باز نکند و او بی آنکه چشم بگشاید آرام گفت : از من فاصله بگیر . . . برای من سخته این فاصله رو حفظ کنم . برای من سخته چون حتی وقتی کنارم هستی دلم برات تنگ می شه . . . برام سخته دوستت داشته باشم و از خودم دریغت کنم . . . نگاهت نمی کنم چون برام سخته ببینمت و نبوسمت . . . او بی آنکه نگاهم کند دستم را رها کرد . برخاست و از اتاق خارج شد . روی زمین خشکم زده بود و مات و مبهوت به حرفهایش فکر می کردم من خواسته بودم او عاشقم باشد و حالا مطمئن بودم که او بیش از هر کسی مرا در زندگی اش دوست دارد ، اما افسوس حالا من هم به قدری دوستش داشتم که نمی توانستم عذاب کشیدنش را تحمل کنم .
*
کیان سراسیمه وارد اتاق باران شد . شیشه ها همه شکسته بود و اتاق کاملاً به هم ریخته بود . محافظین همه جا را زیرو رو کردند اما خبری از باران نبود . کیان وحشت زده فریاد می کشید : باران ؟!! . . . کجایی باران ؟ صدای جیغی از انتهای سالن توجهش را جلب کرد . آدمهای مشکاتی مثل مورو ملخ دورشان ریختند . هرکس سر از اتاقش بیرون می آمد با یک گلوله کشته می شد . کیان از دور باران را دید که با طناب از داخل جایگاه مخروبة آسانسور آویزان بود در حالیکه خبری از آسانسور نبود . هرچه به سمت او می دوید کمتر به او نزدیک می شد . آدمکشهای مشکاتی تمام محافظینش را کشته بودند و او یک تنه حریف همه نبود . باران جیغ می کشید و کمک می خواست . مشکاتی قصد پاره کردن طناب را داشت و با وقاحت به بدو بیراهها و گاهی التماسهای کیان می خندید . اگر طناب را پاره می کرد دخترک ارتفاع تمام طبقات را سقوط می کرد . باران جیغ می کشید و کیان در حال مبارزة تن به تن با افراد مشکاتی به التماس افتاده بود : نه ! . . . نه ! اینکار رو نکن . . . از جونش چی می خوای ؟. . . تو با من طرفی . . . دیگر نه توانی برای جنگیدن داشت و نه برای التماس . . . چند نفر دست و پایش را گرفته بودند و مشکاتی قهقهه زنان داشت طناب را می برید . باران جیغ می کشید و او نفسش به شماره افتاده بود . با تمام توان فریاد می زد تا به مشکاتی التماس کند اما هیچ صدایی نداشت . طناب نازک شده بود و باران وحشت زده دست و پا می زد . مشکاتی دست از بریدن برداشت و باران با وحشت چنان دست و پا می زد که خودش داشت باعث کنده شدن طناب می شد . کیان بی رمق تمام توانش را نا امیدانه در صدایش جمع کرد " نکن . تکون نخور باران " بی فایده بود . هیچ کسی صدای او را نمی شنید . باران جیغ ممتدی کشید و طناب پاره شد . . . کیان پلکهایش را گشود . تنش سنگین و بی رمق بود و قلبش در سینه از تپش افتاده بود . نگاهش را درمانده در نور آباژور دور تا دور اتاق چرخاند . آرامش اتاق و دیدن محافظ ویژه که در تخت مجاور خوابیده بود به او نوید آرامش می داد . همه چیز تنها یک کابوس وحشتناک بود . . . در حالیکه به واسطه عذاب روحی که در خواب کشیده بود بی رمق و منگ بود به سختی روی تخت نشست . قوایش را کمی جمع کرد و از تخت پایین آمد . بدنش سست بود و هنوز حالش جا نیامده بود . روز سختی را پشت سر گذرانده بود و حالا با تمام خستگی اش تصور می کرد این شب تمام نشدنیست . فکر باران راحتش نمی گذاشت . بی بهانه از اتاق خارج شد و به تصور آنکه باران در خواب است آهسته و بی صدا درب اتاق او را باز کرد .
نویسنده : مینو جلایی فر
ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۲