👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 177
به او لبخند زدم. از بودن با او حس خوبی داشتم شاید با هم خیلی کم صحبت می کردیم اما او با نگاه ها و لبخندهای تایید کننده اس و حتی با سکوتش در آن مدت به من نزدیک شده بود. لبخندم را با لبخندی پاسخ داد هر دو به این سکوت همیشگی عادت داشتیم اما اینبار من دلم می خواست با کسی حرف بزنم و کسی بهتر از او نمی توانستم برای حرف زدن بیابم: امروز چطور بود ؟تونستین به همه برنامه هاتون برسین؟.... نگاه اطمینان بخش و آرامش را به من دوخت: بله....
- چرا که کتفش رو پانسمان کرده بود؟... اون زخمی شده؟
- نه جای یه زخم کهنه رو کتفش گاهی اذیتم ش میکنه.
- چه جور زخمی؟ با تردید نگاهم میکرد شاید چیزی مانع اش بود شاید نباید صریح صحبت میکرد و من نمی خواستم مجبورش کنم . لبخند بی رنگی زدم: میفهمم. شما راز دارش هستین. جمله ام که تمام شد او بی مقدمه گفت :جای گلوله است....(از نگاهم فهمید که جا خوردم و ادامه داد:) هفت سال پیش طوری زخمی شده بود که امیدی به زنده بودنش نبود اما نجات پیدا کرد.
- تو کار شما آدما با گلوله با هم صحبت می کنن؟... این چه جور تجارتیه؟
- آدمهایی مثل اون دشمن زیاد دارن.....
- کارهای غیرقانونی.... . نگذاشت حرفم را ادامه دهم: تا بتونه کار غیرقانونی نمی کنه اما در دنیای تجارت و زد و بند های سیاسی و تجاری خواه ناخواه دشمن پیدا می کنی و گاهی هم مجبور میشی دست به کارهایی بزنی که شاید اصلا دلت نخواد. به او خیره شدم: میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟ او با نگاهش به من فهماند که منتظر شنیدن است و من در حالی که هنوز تردید داشتم لب باز کردم: زنی توی زندگیش هست؟! او مات نگاهم میکرد. سوالم شوکه اش کرده بود و من در حالی که دیگر تحمل هجوم افکار آزاردهنده به مغزم را نداشتم ملتمسانه او را نگریستم: خیلی احمقم که تصور می کنم اون عاشقمه مگه نه؟ منه احمق به اندازه تمام دنیا دوستش دارم اما اون عادت کرده .عادت کرده محبت کنه و عاشق نشه.( دلم به حال خودم میسوخت و بغض کرده بودم:) به من علاقه واقعی نداره درسته ؟حتی امروز هم ممکنه تو اون جلسه های لعنتی کنار خیلی ها نشسته و یا حتی باهاشون خلوت کرده. خیلی احمقم که عاشقش شدم مگه نه؟
-نه.....
در حالی که اشک هایم را با پشت دستم پاک میکردم ماتم برد .شاید اشتباه شنیده بودم. با دقت نگاهش کردم و او در حالی که کاملا جدی به نظر میرسید نجوا کرد :از اون چی تو ذهنت ساختی ؟یه آشغال هوس باز .یادم نمیاد در تمام این مدت اینقدر پست بوده باشه که بخواد این طوری عمل کنه. کتمان نمی کنم که دختر های زیادی تو زندگیش بودند اما براش اهمیت نداشتن( نفس عمیقی کشید و ادامه داد:) جواب سوالت رو نمیدونم اما تو تمام این سالها ندیدم کسی به اندازه ی تو براش مهم باشه. اونقدر که به خاطرش زندگی خودش رو به خطر بندازه.
حرفهای او قلبم را آرام می کرد .گویی برای کنار آمدن با خودم به هم صحبتی او نیاز داشتم .او برخاست: ماموریت دارم تا اتاق همراهیت کنم. لبخند زدم اشک هایم را کاملا پاک کردم و ایستادم: از طرف کیهان؟! لبخند ماتی بر لب نشاند و در حالی که سعی میکرد حالت رسمی اش را در صمیمیترین لحظات حفظ کند سرش را به علامت مثبت جنباند:بله.... .
نویسنده : مینو جلایی فر
ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۳