پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 135
همان لحظه در باز شد و بابا و طاها و تارا به همراه سوگل داخل آمدند.
همگی از حال من ابراز نگرانی کردند که بی تاب و بی قرار پرسیدم: حال جاوید چه طوره؟ تو رو خدا راستش رو بگین.
بابا پاسخ داد: خدا رو شکر عملش خوب بود اما هنوز به هوش نیومده.
اشک به چشمانم هجوم آوردم و با تردید پرسیدم: حالش خوبه؟
تارا دستم را گرفت و با مهربانی گفت: نگران نباش خوب میشه.
با هراس گفتم: یعنی چی؟
پتو را کنار زدم.
- من باید برم پیشش. تا نبینمش خیالم راحت نمیشه.
مامان دستم را گرفت و دعوت به آرامشم کرد اما چرا کسی درک نمی کرد آرامش من فقط خود اوست که اکنون از حالش بی خبرم...
- خزان جان یه کم آروم باش.
با عجز نالیدم: خواهش می کنم بگین چی شده.
- گفتیم که، عملش خوب بوده ولی فعلا به هوش نیومده.
با بغض نالیدم: می خوام ببینمش.
سوگل پتو را رویم مرتب کرد و در همان حال گفت: تو مراقبت های ویژه ست، ملاقات نداره. توام استراحت کن بهتر شی. انشاالله اونم تا فردا بهتر میشه و می تونی ببینیش.
طاها پرسید: اون روز چی شد؟
با یادآوری آن روز و اتفاق امروز، با بغض جواب دادم: نمی دونم، خودمم اصلا نفهمیدم چی شد.
مامان برای آن که دوباره حالم بد نشود گفت: بهتره شما برید بیرون تا استراحت کنه. من خودم پیشش هستم.
بعد از رفتن آنها مامان کنارم روی تخت نشست و دست هایم را در دست گرفت.
- خوبی قربونت برم؟
سیل اشک هایم جاری شد.
- اگه جاوید حالش خوب نشه چی؟ همش تقصیر من بود. بخاطر من این بلا سرش اومد؛ خودم دیدم گلوله نزدیک قلبش خورد اگه اتفاقی براش بیفته چی کار کنم مامان؟
خودم را در آغوشش انداختم و به شانه هایش برای اشک ریختن پناه بردم.
- خزان جان عزیز دلم آروم باش. خوب میشه انشالله.
دستش نوازش گر روی موهایم نشست و با بغض گفت: اگه بدونی ما چه حالی داشتیم این دو روز. اون روز که رفتی بیرون و نیومدی، کلی نگران شدیم. هر چی هم بهت زنگ می زدیم جواب نمی دادی. گفتیم شاید پیش جاوید باشی، به اونم که زنگ زدیم عین ما بی خبر بود و کلی نگران شد. هر کاری از دستش بر می اومد انجام داد. تو از موضوع خبر داشتی؟
از آغوشش بیرون آمدم و سری به طرفین تکان دادم.
- می دونستم دشمن داره اما نمی دونستم واسه چی دنبالشن و چی کار کرده؛ هنوزم نمی دونم. امروز اون مَرده خواست به من شلیک کنه، تفنگش رو گرفته بود سمت من اما جاوید منو هول داد و گلوله به خودش خورد. کاش به من می خورد، کاش من الان تو اون وضعیت بودم ولی اون حالش خوب بود.
او هم مثل من اشک می ریخت.
- نگو این جوری دخترم. به خدا توکل کن قربونت برم. انشاالله که خوب میشه.
بوسه ای روی گونه ام کاشت و گفت: بهتره استراحت کنی. فردا مرخص میشی، بعدش میری می بینیش.
نگاه اشک آلود و ناراحتش را به چشمانم دوخت و با آرامش اضافه کرد: این قدر هم خودت رو عذاب نده، کاریه که شده و تقصیر توام نبوده. براش دعا کن تا این دل بی تابت آروم بگیره، به خدا توکل کن.
پلکی روی هم گذاشتم و در دل خدا را صدا زدم و پناه بردم به عظمت و بزرگی اش...

روز بعد مرخص شدم و سمت بخش مراقبت های ویژه رفتم.
غزاله با دیدنم، به سمتم آمد و در آغوشم کشید نگران پرسید: خوبی خزان؟ بهتری؟
سری تکان دادم: خوبم مرسی.
نگاهش را به صورتم دوخت و با ناراحتی گفت: چه به روزت آوردند، بمیرم الهی.
سعی کردم لبخند بزنم تا کمی از آن آشفتگی اش را رفع کنم.
- خدا نکنه، نگران نباش‌ چیز مهمی نیست، خوب میشه.
چشمانش سرخ بود.
- آخه چی شد اصلا؟ این اتفاق ها چی بود؟

نویسنده: فاطمه احمدی

ادامه دارد....
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر

🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان تبعیدی تقدیرم (کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۲۳
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی