پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۰
  • ۰

رمان #گذشته

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 178
هنگامی که در اتاق آرام باز شد و باران بی سر و صدا وارد اتاق شد کیان رو به در به پشت کاناپه تکیه داده و دست به سینه او را می نگریست. باران در حالی که سارافون کتان و بسیار کوتاهی به رنگ سبز ماشی و بلوز چسب و شلوار جین مشکی به تن داشت و گیسوان بلند و صاف اش را که باز گذاشته بود روی شانه چپش ریخته بود در را بست و رو به روی او بی حرکت ایستاد .نگاه گرم اما جدی کیان به او می فهماند که غیبتش باعث نگرانی وی شده است و کیان که حالا آرام تر شده بود دلش نمی خواست به او زیادی سخت بگیرد. نفس عمیقی کشید و نگاهی معنی دار به ساعت مچی اش انداخت .سپس به سمت او رفت. نگاهی به کفش های اسپرت باران انداخت و پرسید: چند جفت کفش با خودت آوردی؟
باران نگاه متعجب اش را به چشمان براق او دوخت :دو جفت... . کیان که دستش را به آرامی گرفت و او را به سمت کاناپه کشید: بشین اینجا.... . وقتی باران روی کاناپه نشست او کنار پایش زانو زد و یک پای دخترک را کمی بالا گرفت. قبل از آنکه باران تعجبش را ابراز کند در حالی که شیۓکوچکی را به کنار کفش او می‌چسباند توضیح داد :مراقبش باش این یه ردیابه.... . سپس برخاست و کنارش نشست.
***
وقتی بی فاصله طوری که به من احاطه کامل داشت کنارم نشست نفسم در سینه حبس شد. شاید صدای ضربان قلبم را می شنید و می دانست که هول شده ام. لبخندی بر لب نشاند و آرام پرسید: امروز دوش گرفتی؟.... . قلبم فرو ریخت. او هرگز تا آن اندازه بی حیا نبود آیا در موردش اشتباه کرده بودم؟ .دستش را به سمت یقه ام آورد . در حالی که وحشت زده نگاهش میکردم بی اختیار خودم را عقب کشیدم .لبخندش کش دارتر و معنی دار شد: نترس!.... و قبل از آنکه حرکاتش بیشتر مرا دچار شک کند گردن بندم را لمس کرد و پروانه ظریف آن را در دست گرفت: تو هواپیما وقتی خواب بودی یه ردیاب کوچیک پشتش گذاشتم. احتمالا وقتی دوش گرفتی افتاده. خیالم راحت شده بود اما هنوز به سختی نفس میکشیدم و هیجان زده بودم: میترسی گم بشم..... در حالی که شۓ کوچک دیگری پشت پروانه گلوبند می‌گذاشت لبخندش را تکرار کرد :کسی که مراقبتش با من باشه هیچ وقت گم نمیشه. اینا فقط برای محکم کاریه.... در حالیکه بر می خاست و به سمت در میرفت بی آنکه نگاهم کند ادامه داد: در رو از داخل قفل کن من صبح زود باید برم برای یک جلسه مهم کاری یادت باشه حتی اگر تا دیر وقت خبری از من نشد نه از این در بری بیرون( در را باز کرد و ایستاد. رو به من کرد و ادامه داد:) نه کسی رو به داخل اتاق راه بدی حتی پیش خدمت هتل..... هر چیزی هم بخوای داخل یخچال هست.
منتظر تایید من نماند. لبخندی زد: شب بخیر عزیزم. سپس رفت. نفس بلندی کشیدم و تا چند ثانیه بعد از رفتنش هم چنان به در خیره مانده بودم.... . روز خسته کننده ای بود که شب نمی شد. از خوردن و خوابیدن و تماشای تلویزیون خسته شده بودم و نمی‌دانم چند ساعت می‌شد که مبلم را مقابل دیوار شیشه ای اتاق رو به منظره شهر گذاشته بودم و به دور نمای شهر بزرگ نیویورک چشم دوخته بودم. خورشید رو به افول بود و چراغ ها یکی پس از دیگری روشن می شدند. دلم از بیکاری و تنهایی گرفته بود .منظره غروب مرا به یاد پدر و مادرم می انداخت. دلم برای صدای هردوشان تنگ شده بود. بی اختیار دستانم را بغل کردم دلم برای آغوش مهربان مادرم تنگ شده بود و برای سر گذاشتن روی سینه ستبر و مطمئن پدرم. صدای زنگ گوشی تلفن رشته افکارم را پاره کرد.

نویسنده : مینو جلایی فر

ادامه دارد...
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان گذشته(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۲۳
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی