👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 38
این بار را اشتباه کرد، برای حرف زدن نیامده بودم، آمدم چون فقط به گرمای آغوشش نیاز داشتم، نه هیچ چیز دیگری!
مانند بچه گربه ای در آغوشش خزیده و تنش را بو کشیدم، بوی امنیت می داد!
- نمی خوای بگی چی شده که تو و داداشت این طور آشفته اید؟
دروغ گفتن به او سخت بود، مخصوصاً وقتی این قدر نزدیکش بودم. پلک به هم فشردم و ناچار جواب دادم:
- چیزی نیست.
- مطمئنی؟
سر از آغوشش بیرون آوردم و در حالی که با انگشت هایم بازی می کردم، به آرامی گفتم: «اگه صلاح باشه، رامبد خودش باید بگه، چون مربوط به اونه.»
بابا کلافه پوفی کشید و عینک مطالعه اش را در آورد و چشم هایش را با کف دست ماساژ داد.
- می دونم که مربوط به رامبده، ولی چه موضوعیه که این طور بهمش ریخته؟
دستی به پیشانی خیسم کشیدم و با شرمندگی فراوان گفتم: «بابا واقعاً نمی تونم بگم، رامبد دلخور می شه از دستم.»
لبخندی کم رنگ روی لب بابا نشست.
- چقدر خوبه که این قدر حامیه داداشتی، ولی شاید با گفتن موضوع بتونیم به رامبد کمک کنیم.
روی کاناپه جا به جا شدم و زمزمه کردم:
- اون به کمک هیچ کس جز خودش نیاز نداره، خودش باید تصمیم بگیره!
- چه تصمیمی؟
از جا بلند شدم.
- من نمی تونم چیزی بگم بابا.
همان طور که عقب عقب به سمت در می رفتم، با شرمندگی ادامه دادم:
- واقعاً نمی تونم بگم، اون بهم اعتماد کرده.
دلخوری آخرین چیزی بود که در چهره ی بابا دیدم و بعد از آن کتابخانه را ترک کردم. آه عمیقی کشیدم و به اتاق خودم رفتم.
به اتاق که رسیدم، یاد آن پیام کوتاه دردسر ساز افتادم و گوشی را از جیبم بیرون آوردم و باکس پیام ها را باز کردم. تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم پیام از یک شماره ی ناشناس است. با کمی تردید پیام را باز کردم و بعد از آن بود که قلبم بنای نزدن گذاشت.
شوکه چندین بار پلک زدم و آن پیام عجیب را خواندم، با فهمیدن این که پیام حقیقی است، زانو هایم سست شدند و روی زمین فرود آمدم. به در تکیه دادم و با ناباوری بار دیگر پیام را خواندم: «دست کردن تو لونه ی زنبور عواقب داره خانم وکیل! دنبال کردن پرونده ی طوفان هیچ سودی نداره، فقط باعث می شه تو هم به سرنوشت اون دچار شی. واقعاً دوست ندارم بلایی سرت بیاد، حیفی، بکش عقب!»
او که بود؟ او که بود که این طور واضح درخواستش را گفت و تهدید کرد؟
نا آرام چشم هایم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم ولی فایده نداشت، از ترس بود یا شوک؟ نمی دانم! ولی بدنم مثل بیدی زمستان زده می لرزید.
در تصمیمی آنی از جا بلند شدم و در را باز کردم و وقتی به خودم آمدم که باز در کتابخانه بودم.
بابا متعجب نگاهم کرد، نمی دانم تعجبش از برگشتم بود یا احوال آشفته ام؟
با دستی لرزان گوشی را به سمتش گرفتم و او مبهوت تر از پیش دست دراز کرد و گوشی را گرفت و در همان حین نامطمئن پرسید:
- اتفاقی افتاده؟
جواب سوالش را خیلی زود با دیدن صفحه ی گوشی گرفت و مانند من در شوک فرو رفت. بعد از گذشت یک قرن سر بلند کرد و متعجب و سردرگم پرسید:
- این چیه؟
سردرگم تر از خودش زمزمه کردم:
- نمی دونم!
- یعنی چی؟ این کیه؟
بی جان پایین پای بابا، روی زمین نشستم و همان جواب قبل را دادم:
- هیچی نمی دونم.
پس از سکوتی طولانی، بابا با تسلط گفت: «نمی دونم کیه، ولی معلومه دستش تو این پرونده است و الان دیگه واضحه که اون آقا طوفان بی گناهه.»
من ولی بر خلاف بابا هنوز گیج و منگ بودم.
- یعنی این کیه که پیام داده و تهدیدم کرده؟
بابا نفس عمیقی کشید و پر صدا بیرونش داد.
- چیزی معلوم نیست، باید پیگیرش باشی، این موضوع یه سرنخ مهمه؟
- ولی...
نگذاشت ادامه بدهم و پرسید:
- نکنه ترسیدی و جا زدی؟ می خوای عقب بشینی؟
- نه، اما...
ادامه دارد...
نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️
- ۹۹/۰۳/۲۴