پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

پیک داستان

وبسایت کانال پیک داستان

رمان های عالی به قلم نویسندگان خوب پیش از چاپ شدن آن

بصورت پارت رایگان بخوانید

  • ۱
  • ۰

#قناری_خاموش

👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 41
چندین دقیقه نگاهم کرد و بعد با لحنی که گزنده و تلخ نبود، پرسید:
- پس الان برای این اومدی؟
- آره، می خواستم در این مورد باهات حرف بزنم.
چشم هایش را بست و پلک هایش را محکم روی هم فشار داد. وقتی چشم هایش را باز کرد، رگه های سرخی سفیدی چشم هایش را پوشانده بود و من فقط مبهوت به این تغییر حالش نگاه می کردم.
- می خوای بری؟
متعجب کمی به جلو خم شدم و پرسیدم:
- برم؟ کجا برم؟
دستش را در مو هایش کشید و با حالی که به وضوح بد بود، در جواب سوالم پرسید:
- نمی ری؟ پرونده رو ول نمی کنی؟
کمی روی میز خم شد و دستش را سمت دستم آورد ولی انگار چیزی یادش آمد که دستش را عقب کشید و «لعنتی» زیر لبی گفت.
با لحنی که فرق می کرد با لحن صحبت اخیرش، گفت: «من بهت اعتماد کردم. باور کردم که تو می تونی نجاتم می دی. رفیق نیمه راه نشو!»
خنده ی مبهوتی کردم.
- چرا فکر کردی من پرونده ات رو ول می کنم؟
به صندلی اش تکیه داد و با لحنی آرام پرسید:
- یعنی نمی کنی؟
- معلومه که نه.
- ولی اونا تهدیدت کردن؟
این بار نوبت من بود که با بی خیالی شانه بالا بیاندازم.
- برام مهم نیست، چون مطمئنم قرار نیست اتفاقی برام بیافته.
کنجکاو نگاهم کرد.
- خانواده ات می دونن که همچین زهره ی شیری داری؟
با غرور نگاهش کردم و جواب دادم:
- آره، بابام می دونه و خودش بهم گفت که پا پس نکشم.
لب هایش رنگ لبخند گرفت.
- چه بابای خوبی!
مو هایم را پشت گوشم زدم و با تکبری مصنوعی گفتم: «می دونم، همه می گن!»
- بابا داشتن خیلی خوبه!
- آره، بهترین حس دنیاست.
- و سخت ترین! وقتی بخوای بابا باشی، باید از همه چی بگذری، خودت رو زیر پاهات له کنی. بابا شدن سخته، خیلی سخت!
برای از بین بردن جو غمگین بینمان، به شوخی پرسیدم:
- حالا چند تا بچه بزرگ کردی؟
بر خلاف انتظارم خیلی جدی جواب داد:
- یکی!
خون در عروقم یخ زد. انگار سرم را در کلمن یخ فرو بردند، همان قدر شوک آور...
احمق بودم. چرا فکر نکردم که ممکن است؟ چطور این قدر احمق بودم که نفهمیدم ممکن است یک بچه داشته باشد؟!
با این حال، با تمام امیدی که داشتم، پرسیدم:
- بچه داری؟
با لبخند جواب داد:
- آره، یه پسر مهربون و آروم دارم.
قلبم بی جهت در جایش لرزید و کاش این لرزش در صدایم هویدا نمی شد.
- چه... جالب! نمی دونستم که بچه داری. چند سالشه؟
- پیرمردیه برای خودش!
گیج نگاهش کردم که ادامه داد:
- بیست و نه سالشه.
نفسم بالاخره در آمد.
- منظورتون برادرتونه؟
سرش را به نشانه ی «آره» تکان داد و ناغافل گفت: «مفردات باز جمع شدن!»
- بله؟
- وقتی اسم بچه اومد، هول کردی، جمعات مفرد شدن!
- نه... این... طور... این طور نبود.
پر از شیطنت و مشتاقانه پرسید:
- پس چی بود؟
- چون تعجب کردم، یادم رفت.
با خنده سرش را تکان داد.
- دیوار حاشا بلنده!
با اخم لب هایم را روی هم فشردم و گفتم: «شما هم از وقتی من رو دیدین ماشالله خوش خنده شدین.»
خنده روی لبش ماسید و حالا این من بودم که با لبخندی پیروزمندانه نگاهش می کردم.
دستی دور لبش کشید و با لحنی که باز پر از تلخی بود، گفت: «اومدی فقط کل بندازی؟»
اخم هایم از لحن پرخاشگرش در هم رفت.
- نه، ولی شما خودت شروع کردی.
کیفم را روی شانه ام انداختم و از جا بلند شدم و در همان حال ادامه دادم:
- کارمم تموم شده، پس میرم، حالا هم خداحافظ!
پر از دلخور، با قدم هایی بلند اتاق را ترک کردم و تمام مدت بیرون رفتنم سنگینی نگاهش آزارم داد. به محض این که سوار ماشین شدم، استارت زدم و به سمت مقصدی نامعلوم راندم، در حالی که چشم هایم مدام پر و خالی می شدند.

ادامه دارد...

نویسنده : نگین صحرا گرد
📌خواندن پارت های رمان از طریق وبسایت بدون فیلتر
🆔 @peyk_dastan
🌹
♻️
♻️♻️

❤️دانلود کامل رمان قناری خاموش(کلیک کنید)❤️

مشاهده مطلب در کانال

  • ۹۹/۰۳/۲۵
  • مجید محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی